هیچ وقت بهش شک نکن نگار... خدا نهایت خوبیهاست.... قسمت پایینو پررنگ نکردم تا اگه دوست داشتی بخونیش .... راستشو می گم هی تویی که همیشه واست می نویسم
هیچوقت دلم نمی خواست از این جور حرفا تو وبلاگم بنویسم
ولی سرنوشت این وبلاگ ٬ شاید دیگه به همین نوشته ها بنده
شاید این نوشته ها یه توضیح باشه واسه کسایی که نوشته های منو می خوننو فکرای جورواجوری می یاد تو ذهنشون
و این نوشته ها شاید یه جوابی باشه به کامنتای نگار
بهتره یه راست برم سر اصل موضوع
خواستگار کم ندارم یعنی انقدر بودن که دیگه حوصله ی شمردنشون نبود یعنی هیچوقت گیر این جور چیزا نبودم ....
اگه بخوام راستشو بگم ٬ مث بعضی دخترا نیستم که بگم : " باید ازدواج کنم" ، مث اونایی بودم که می گفتم : "باید با کسی که می خوام ازدواج کنم" .....
اگه بخوام راست ترشو بگم شاید اینا همش بهانه بود..... من همیشه ترسیدم ...همیشه یه ترس کذایی باهام بودم و رهام نمی کرد
من از آینده می ترسم... از ازدواج... از اینکه بخوام دیگه تو حرفام به جای "من" بگم "ما "... از دونفره شدن ...یا بهتر بگم ، بر عکس همه ی نوشته هام من همیشه از عشق ترسیدم.......واسه همین از خیلی چیزا فرار کردم .... از خیلی چیزا....
واسه این بود که موقع اومدن هر خواستگاری اشکای بی امونم دونه دونه می چکید رو گونه هام و واقعا بند نمی اومد
می خوام از این سه ماه آخر بگم
از گریه های دو هفته ای
از اصرارای بابا
از نصیحتای مامان
از " نـــــــــه " های من که دیگه تبدیل به فریاد شده بود ....
اینجور موقعا بود که می نشستم دونه دونه آرزوهامو می شمردم
" نه .. من هدفای بالاتری دارم ، نمی خوام عشق دست و پا گیرم کنه
من واسه زندگی دونفره ساخته نشدم "
خواهرم می گفت توقعاتت رفته بالا و من به این فک می کردم " که خوشبخت کردن من چقدر آسونه ....که فقط دنبال آرامش بودم .... دنبال یه جایی که دیگه این ترس کذایی باهام نباشه .... اما این حرفا گفتنی نبود.... "
............
اما الان
بعد از بارها و بارها
این یکی قضیش خیلی جدی تره
این یکی درست زمانی بود که نگار واست نوشتم حالم خیلی بده
خیلی بد
یادته
اینجا بود که حس کردم دیگه تو این دنیا جایی واسه آرامش من نیست ، این لحظه درست اون زمانی بود که واقعا از خدا خواستم بمیرم
اینجا بود که به خدا شک کردم ، به وعده هاش
به خاطر همین ترس کذایی .....که همیشه باهام بود... و به خاطر آرامشی که هیچوقت نبود...
ولی بازم تکرار می کردم
" خدایا ...من این روزا واقعا میترسم ....دلم می خواد فقط تو پناهم باشی .... "
حالا بماند که این بار، قسمت چه جوری یقمو گرفتو چه جوری داره همه چیو پیش می بره
نگار درست اینجا بود که ازت خواستم واسم از خدا بگی
گفتم نیاز دارم یکی واسم از خدا حرف بزنه
کامنتاتو خوندم... بارها و بارها
مدام این دو جملت تو ذهنم زنگ می زد " هیچ وقت بهش شک نکن نگار... خدا نهایت خوبیهاست.... بهش شک نکن نگار .... بهش شک نکن ...... "
یادته نگار ٬ بهت گفته بودم هر وقت هر کی اومده تو زندگیم دنبال دلیلش گشتم ، حالا اگه بخوام دلیل پیدا شدن تو رو تو زندگیم بگم ، اگه بخوام همه ی حرفای قشنگتو سانسور کنم ، باید بگم خدا تو رو به خاطر همین یه جمله سر راه من گذاشت ... تا همیشه این حرفت تو گوشم زنگ بزنه که ....بهش شک نکن نگار......
ترسم یه ذره ریخته... خیلی حرفا بمونه ..... اگه همین جور ادامه پیدا کنه ... شاید همین روزا ...... نمی دونم .... نمی خوام بهش شک کنم ......سپردم به خودش .... سپردم به خدا .....
حالا بذار یه جور دیگه بگم
بعد از بارها و بارها
این بار قضیه خیلی جدی تره
یکی اومده ادعا می کنه که غریبه نیست
یکی اومده ادعا می کنه که توء ......!..
پ.ن ۱: سرنوشت منو این وبلاگ هنوز معلوم نیست ، اما بازم می گم : کپی برداری از این وبلاگ فقط با ذکر لینک مجاز است ، در غیر اینصورت در پیشگاه خدا مسئولید .......
پ. ن ۲ : من..... راستی من ! یا ما ! .......
+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 13:39 توسط نگار |
چرا نگاه نکردم ؟ "... این بار چشاش خسته تره .... " ................ همیشه پاییزو واسه خودم اینجوری تصور می کنم : پ.ن 1 : اولین نوشته ی داخل پرانتز از " پابلونرودا " و دومیش از " پدرام رضایی زاده ".... دلت گرفته ؟...
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
...................
"فروغ فرخزاد"
...............
دارم موسیقی گوش می دم
ازاون آهنگایی که مامان هر بار می شنوه ٬ بهم میگه " آخه اینا چیه تو گوش میکنی؟..."
" وردو " وا می کنمو شروع می کنم به نوشتن :
یادمه آسمون ٬ واسه اون پستی که توش نوشته بودم " درست شدم عین اون روزا"..... ، یه کامنت گذاشته بودو نوشته بود :
" شاید بتوانی شبیه آن روزهای رفته ات شوی... ولی فقط شبیه ...هیچ چیز برنمی گردد...."
...............
حسابی خرابم کرد
.......
من
( چهره ات را از یاد برده ام
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !)
..........
( دوباره خاطره ی کسی و به یاد آوردی که تازه به نبودنش عادت کردی ؛ و باز آیندت ٬ پر از نبودن کسی در گذشته می شه و اون وقت تو می مونی و )........
..........
اینجاست که دلت میخواد زیر لب زمزمه کنی :
من نیاز به تکرار دارم
نیاز به تجدید خاطره
تجدید صدا
تجدید نگاه
تجدید دستها
..............
می خوام دوباره تو اون هوا نفس بکشم
می خوام دوباره تو اون هوا نفس بکشم
.........
من ... نیاز دارم
دوباره
به عین
به شین
به قاف
به نقطه ها
....................
اما..!.
یه بارون نم نم
یه باد که وقتی بهت می خوره یه لحظه لرزت میگیره
یه صندلی که روش پر از برگای پاییزیه
یه دست که سردشه
یه چشم که .....
............
و من
که آرامتر از همیشه نگاهت میکنم
و تو
که کمرنگ و کمرنگتر میشوی ...
.................
این روزا زیادی آرومم
این آرامش منو می ترسونه ...
تکرار می کنم
هی رفیق !
ما روزهایمان همین قدر بود و من... حتی نتوانستم شبیه آن روزهای رفته ام شوم ...حتی شبیه ....
ما روزهایمان همین قدر بود ٬ به قدر همین تصور پاییزی .......
.......................
پ.ن 2: من ........
پ.ن 3: مطمئنا یه مدت آپ نمی کنم و کمتر میام ٬ دیگه حس نوشتن نیست...گاهی باید مرور کرد....
خب منم دلم گرفته ....
یکم برام بخون..... یکم برام بخون ....
+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 14:14 توسط نگار
عین شین قاف حرف كه ميزني خب گاهی بهت نزدیکه پ.ن 1:.......... .
من از هراس طوفان
زل ميزنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان...
لبخند كه ميزني
من
ـ عين هالوها ـ
زل ميزنم به دستهات
به ساعت مچي طلاييات
به آستين پيراهن ات
تا فرو نروم در زمين…
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي
در كلمهاي انگار
در عین
در شين
در قاف
در نقطهها...
(مصطفی مستور)
عشقو میگم
انقدر که می تونی هنوز دستاتو بلند نکرده ، حسش کنی
...............
گاهی ازت دور می شه ، اما نه زیاد
عشقو می گم
انقدر که اگه یه ذره بیشتر دستاتو به سمتش بلند کنی ، می تونی لمسش کنی
..............
اما گاهی ازت دورش می کنن ، خیلی زیاد
عشقو می گم
انقدر که باید به جای دستات ، یه کلمه رو که زیادم کشیده نیست ، بلند و محکم بکشی " نـــــــــــــــه !... این رسمش نیست "
............
خب میدونی
تو اولاش حس می کردی خیلی ازت کوچیکتره
عشقو می گم
انقدر که وقتی از بالا بهش نگاه می کردی ، می تونستی مژه های بلندشو ببینی
انقدر که وقتی بهش نزدیک می شدی ، صدای قلبتو می شنید
............
خب یه ذره که گذشت همقدت شد
عشقو می گم
انقدر که می تونستی تو چشاش زل بزنیو ، آرومو زمزمه وار بهش بگی که " دوسش داری..."
انقدر که......
خب کم کم قد کشید ، ازت بلند تر شد ، اما نه زیاد
عشقو میگم
انقدر که حالا اون بود که می تونست ، وقتی از بالا نگات می کنه ، مژه های بلندتو ببینه
انقدر که وقتی بهت نزدیک می شد ، میتونستی صدای قلبشو بشنوی
انقدر که دلت میخواست تو حصار دستاش گم شی.....
...........
اما یه ذره که بیشتر گذشت بیشتر قد کشید ، خیلی زیاد
بزرگ شد
خیلی بزرگ
ع
ش
ق
و میگم
انقدر که باید فاصله می گرفتی ازش
دور می شدی و دور می شدی
تا بتونی از این پایین نگاش کنی
تا بتونی یه بار دیگه نگاش کنی.............
پ.ن 2: همین...
پ.ن 3: " نگارجون عاشقم " تولدت مبارک ( باید 19 آبان بهت تبریک بگم ولی خب .....می خوام اولین نفر باشم ، امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگت برسی (گل) .....یه چی بگم : خندیدن خیلی بهت می یاد ، حواست باشه ! ) .
پ.ن 4: .......
پ.ن 5: ومن.......عین هالوها.......زل می زنم به دست هات........
+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:35 توسط نگار |
و من زاده ی بهار بودم نمی دونم پست تند قبلی رو چند نفرخوندن دلم می خواست بنویسم خستم پ.ن 1: نمی فهمی چه می گویم لازمه اینجا چند تا نکته رو بگم اولا : از سهراب (دوست چندین ساله ی وبلاگیم ) به خاطر سوء تفاهمی که پیش اومد و جواب کامنتی که اشتباها براش گذاشتم واقعا معذرت می خوام (البته این قضیه اصلا ربطی به اون پست تند نداره ، چون مخاطب اون پست ، فقط یه نفر بود که خودش فهمید و عذرخواهی کرد) دوم : مشق عشق تو یه کامنت نوشته بود" اگه کسی ندونه خیال می کنه تو روز و شب داری گریه می کنیو از این جور حرفا ..." باید بازم بگم که : این نوشته ها فقط نوشته اند ...و هیچ ارتباطی به شخصیت من و اینکه چه جوری دارم روزو شبامو طی می کنم واقعا ندارن ، یا بازم بهتر بگم : نوشته های منو جدی نگیرین، این نوشته ها فقط به من آرامش میدن ...همین.... سوم : نگار جونم دلم می خواد همیشه باشی و واسم حرف بزنی .....یه چی می خوام بهت بگم : به قول فیلم شبهای روشن :" این مدت کوتاه خوشبختی واسه یه عمر کافی بود..." درسته دیگه معشوقت نیست اما با درک عشقی که خودت می گی فقط توش آرامش بوده ، تو میتونی دوباره بخندی ، دوباره درس بخونی ، دوباره هدفاتو دنبال کنی ، می تونی ازدواج کنی ، تشکیل خانواده بدی و ....... و مطمئن باشی که یکی از اون بالا داره عاشقانه تر از همیشه نگات می کنه و بهت لبخند می زنه و اینکه هیچوقت نمی خواد چشماتو غمگین ببینه ( این خاصیت عشقه عزیز)......پس بخندو دوباره و دوباره و دوباره نفس بکش و هیچوقت فراموشش نکن چون این مدت کوتاه خوشبختی واسه یه عمر کافی بود........ چهارم : تازگیا زیادی وراج شدم ، چقدر الان دلم اون موسیقی " تو رو دوست دارم..." (خواننده : نمی دانم که ....) رو میخواد ، بعد یه سکوت خیلی خیلی مطلق که مثلا بگم من چقدر الان تو حسمو چقدر الان دلم می خواد باشی... یا نه یه جور دیگه بگم : ... من . . چقدر الان دلم برف می خواد با چشماتو........ (به یاد پستهایی که یکی یکی رفتن زیر آوار خاطرات....)
بی همزاد....
.....
گاهی حس می کنم بعضی جاها انقدر مقدسن ، که هرحرف نامربوطی میتونه از تقدسش کم کنه
می خوام یه جور دیگه بنویسم
گاهی وقتا احساسات آدما ، تو یه بازه ی زمانی خیلی کم ، زیادی نوسان داره ، گاهی تو اوج خواستنه ، گاهی تو اوج بی تفاوتی ...
گاهی می شه از کنار مسائل خیلی مهم ، خیلی بی تفاوت گذشت و زیر لب زمزمه کرد : ...مهم هم نیست...
گاهی آدمای دورو برت انقدر کم رنگ می شن ، که حتی اگه بخوای هم ، نمیتونی ببینیشون...
گاهی .....شاید میخوام بگم منم الان تو اوج بی تفاوتیم ! ( دیگه می خوام از کنار بعضی حرفا و کامنتا خیلی بی تفاوت بگذرم ...)
از اون خستگیای خوب
که بعد از تموم شدن یه قالی بهت دست میده
دلت میخواد بشینی یه گوشه و از دور نگاش کنی
دلت میخواد بشینی یه گوشه و..........................
.............
اما من خستم
از اون خستگیای بد
که بعد از خراب شدن قالی زندگیت بهت دست میده
دلت میخواد بشینی یه گوشه و ..... دیگه هیچ جوره دلت نمی خواد نگاش کنی
دلت می خواد بشینی یه گوشه و مث این بچه کوچولوها ( موقع بازی قایم باشک ) چشماتو سفت ببندیو معکوس بشماری
10
9
8
7
.
.
بعد که رسیدی به عدد 1 ،...
به جای اینکه مث بازی قایم باشک بگی" بیام ؟ تا مطمئن بشی و چشماتو باز کنیو بری "
محکم
خیلی محکم داد بزنی
" کجای این شبای تیره می شه تورو پیدا کرد ؟
تا مطمئن بشی
تا مطمئن بشی و چشماتو ........
..................."
نمی فهمی ...
پ.ن 2: من ....حالم خوبه...
+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 15:31 توسط نگار |
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود "معتقدم قبل از اینکه مستت کنم و لذت مستی رو بهت بچشونم اعتراف می کنم پ.ن 1: نوشته های داخل گیومه از من نیست ، شاید این پستو یه جور دیگه ادامه دادم البته شاید ...
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود
باید "می" خوردنو بهت یاد بدم
پس کنارت می شینمو پا به پات می یام
جرعه به جرعه ٬ نه قورت به قورت
باید بهت یاد بدم…
.........."
این روزا ..
این آدما....
این حرفا.....
این اتفاقا.......
....
من (!)
درست شدم عین اون روزا.....
اشتباه کرده بودم
اعتراف می کنم
"چیزی جز " تو " نیست
کسی جز " تو " نیست
ای آنکه جز " تو " کسی نیست...."
پ.ن 2: انگار هوای این پاییز زیادی مستانه ست ، منم این روزا زیادی مستم...
من (!)
درست شدم عین اون روزا...
+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 12:26 توسط نگار
پاییز را هم که می دانی بسه دیگه (عکس حذف شد...)
می خواستم متنتو که تحت هیچ شرایطی و واسه هیچکی و هچ پستی خرجش نکردمو ، همراه با این "عکس" پست کنم ، ولی بازم دلم نیومد ........... پ.ن 1: اعتراف می کنم ... من عوض شدم واسه تو
انتظار خبری نیست مرا
..............
خودتو رو سنگریزه های خاطره ها نکش
مسخره س !
مسخره س که فک کنی انقدر دور شدی ، که حالا دیگه به همه ی " اون روزا " پشت کردی...
نه عزیز !
فقط کافیه که وقتی گریت می گیره ، دوباره دستاتو به پهنای صورتت باز کنیو ، درست بذاری روی چشات ....
اون موقع ست که می بینی بازم.....
هی !!!
دستامو تو حصار دستکشام زندونی کردم ، تا " عطر دستات " نپره!...
عجیبه که دیگه شنیدن آهنگای قدمیم ، تو رو یاد من نمی یاره !
اعتراف می کنم !...
پ.ن ۲: متن توی این "عکس" هم جزء این پسته ، ندیده کامنت نذار ...(معذرت ٬ عکس حذف شد...)
پ.ن ۳ :دلم نمی یومد پست جدید بذارم ، تا پست آخرم که خیلی دوسش دارم ، نره تو نوشته های پیشین ٬ ولی رفت…..
به یاد پاییز هایی که گذشت
قبل از ساخت این وبلاگ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 12:25 توسط نگار |
اینکه نیستی دارم می رسم به چیزی شبیه تو (!) پ.ن 1: یه چیزایی(؟!!)..... یا مجیب من لا مجیب له
یه ذره آدمو میترسونه
...........
...............
همیشه حس میکنم یه زمان و یه نقطه ای تو زندگی هر آدمی هست
که باورش از یه چیزایی (؟!!) خراب می شه و فرو می ریزه
شاید این لحظه درست اون زمانو
اینجا درست اون نقطه باشه .
............
و اون آدم شاید..........
پ.ن 2: هر گاه روح از تهی بودن خویش خالی شود ،
از خدا پر می شود
..........................
پ.ن3 : در رابطه با کامنتای گذاشته شده : ( پی نوشت 2 رو واسه این نوشتم که بگم منظورم از " یه چیزایی(؟!!) ..." ، خدا و دینش و این حرفا نیست ، البته بهتون حق میدم ، چون یه ذره گنگ حرف زدم ، واسه همینه که فعلا قسمت نظرات این پستو بستم ..... )
پ. ن 4: من هنوزم سر در وبلاگمو دوست دارم .........
" اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشتنهای من است ............"
یا حبیب من لا حبیب له
یا شفیق من لا شفیق له
..................
+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 13:33 توسط نگار
و اما عشق!!! پ.ن1 :تازگیا ، تازگیا که نه ، یه سه چهار ماه که یه کتاب ، یه فیلم ، یه موسیقی ، یه شعر ، یه صدا ................ گاهی بعضی چیزا بیشتر حس می شه ، مث سنگینی درد پهلوهات که عین آرامشه ، انقدر که نمی دونی بیشتر درده یا بیشتر آرامش......(این تیکه ی آخرو پارسال یه اشاره ای بهش کردم ، بازم واقعا انتظار ندارم که درک کنید چی نوشتم ، چون این شوریدگیا ، یه جورایی مخصوص خودمه)...خیلی وقت بود می خواستم این حسو بنویسم ، ولی نوشتنش سخت بود...
...........
لحظه لحظه این آگاهی در من شکل می گیرد ،
که هر لحظه از ابدیت ،
هر واقعه ای از تجربیات ،
بذری در وجود بشر می کارد
...............
تنها چیزی که به آن یقین دارم
این است :
که خدا عشق است و عشق ٬ خدا
هر گاه روح از تهی بودن خویش خالی شود ،
از خدا پر می شود
هر گاه روح از تهی بودن خویش خالی شود ،
از خدا پر می شود
..........................
پ.ن۲ :21 تیر روز جشن فارغ التحصیلی ...جاتون خالی خیلی خوش گذشت ، الان انقدر انرژی دارم که می تونم بکوب واسه ارشد بخونم ، البته الان[چشمک]
پ.ن۳ : احتمال حذف شدن پی نوشتها هست [چشمک]
+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 12:52 توسط نگار
عاشقت باشم میمیرم یا عاشقت نباشم؟! من (!) پ.ن 1: دور بودن از آدمایی که یه عمری همه ی واژه های دلتو با اونا معنا می کردی گاهی وقتا لازمه ... پ.ن ۲ : دستامو با احساس تو بستم ... من بــــــــــــــی نهایت با تو همدستم تا جاده می ره سمت بی راهه ... گم کن منو ٬ این آخرین راهـــــــــــــه پ.ن ۳ : پی نوشتای طولانی ای که راجع به یک کتاب ٬ ته این پست نوشته بودم حذف شد...
من فقط میخوام که وقتی دلم از دنیا و آدماش میگیره و خسته می افته یه گوشه ٬
این " صدای تو " باشه که آرومش کنه...
می شه؟؟؟!
....
گاهی وقتا لازمه که خودتو پرت کنی به نقطه ای که مطمئنی توی سیاهی نامردیاش گم میشی ...
گاهی انقدر خسته ای که دلت می خواد بیفتی یه گوشه ی غریب و همه لهت کنن...
گاهی دوست داری چشماتو ببندیو برگردی به چند سال قبل ،
می خوای تو مسیر زندگیت ندیده باشیش
نشنیده باشیش
نگاش نکرده باشی
صداش نکرده باشی
گاهی دوست داری چشاتو ببندیو برگردی به لحظه ی قبل از اون
درست به لحظه ی قبل از اون.....................
+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 14:7 توسط نگار |
سفید می نویسم سرمو تکیه میدم به شیشه ی ماشین همه جا خیسه منم مات تنها چیزی که چشمامو حرکت میده ، برف پاک کن ماشیناست بالا... پایین بالا... پایین بوی نم بارون بوی دود بارون خورده پنجره رو که باز می کنم همشون یه جا میخورن توی صورتم هوممممم من این هوا رو دوست دارم و اینجا تهران بود وقتی که من امروز بعد از ماهها ، بهشتمو دیدم همیشه چهارشنبه ها بارون میاد یه چی بگم ؟ اگه بخواد بارون بیاد ، رو غبار خاطرات این منم که نمی ذارم .............. چشمای خیس من نگاه تب دار تو بارون میاد چکه چکه ........... می پرسه چشما ش می گم قهوه ای ................. دستای بادو میگیرمو می رم بالا می پرسه چشما ش میگم سربی مث دستا ش مث دلش یخ ........................ دستای بادو میگیرمو می رم بالاتر از اون دور صدا میاد چشام میباره یکی به من یه چتر بده .................... دستای بادو میگیرمو می رم خیلی بالاتر میگه چه رنگی میگم باورت میشه ؟ از اینجا شده یه نقطه ، انقدر که می شه ندید ش ..................... چشمای خیس من نگاه پر تپش تو یه نفر دریچه ها رو میبنده وااای چقدر خفه ست اینجا یکی به من نفس بده... هیس !!! تو محکومی که بی نفس ، نفس بکشی نفس بکش نفس بکش نفس بکش نفس بکش د لعنتی نفس بکش ...... گفتم این کارو نکن گفت واسه تو چه فرقی میکنه ؟ من ! یه سایه یه رویا یه آدم من ! مهم نیست اگه کسی منو نمی فهمه تو همیشه باید بخندی هی ، اینا تکرار نیست ، به عادت خندیدن من نخند روزای تکراری من ازیه جای دیگه شروع میشه با یه رنگ دیگه حتی آسمونشم فرق داره ، رنگ زمینه از جنس خاک ، عین خودم ، عین خودت مهم هم نیست داره می کوبه یه چی داره بدجور به دلم میکوبه خاطره ها !!! هی رفیق ! کلمه ها لهم کردن ... هی رفیق ! بهتر نگاه کن اگه دستاش سرده که دلیل بی تفاوتی نیست ! نقاب دلمو بردار هه ، پشت این نقابم همه چی رنگ رنگه "قلب تو ، چه کوچک بود و بی تحمل و قلب من ، عجب وسعتی داشت" ومن انگارکه بی ا تمام ، تمام شده باشم ................ چشمای خیس من نگاه بی ریای تو یه نفر، تو گوشم داد می زنه بسه دیگه ، زندگی نکن میگم چی ؟ میگه با نوشته هات ........ می دوم داد میزنم و من ، زا ده ی بهار بودم بی همزاد...... حواست باشه تو محکومی ! نقطه ته خط . یه چی بگم وقتی میرسی به این نقطه دیگه نمی دونی ، خودتو گم کردی یا اونو......... نترس! من هیچیم نیست......من فقط دارم با کلمه ها بازی میکنم ، نه زندگی..... حواست باشه!!!! هنوزم داره بارون میاد هومممممم من این هوا رو دوست دارم و اینجا تهران بود...... و من ، نگار بودم......... نگار
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 16:27 توسط نگار
دکتر جان عینکی که به چشمهای من میدهی کمی بزرگتر کند این دنیا را بشود بیشتر راه رفت ..... " فریاد ناصری " قسمت اصلی این پست به دلایلی حذف شد... به نبودنت فک میکنم به نداشتنت...... .......... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم ....
+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:59 توسط نگار |
مربوط به کامنت اول پست پایین این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمی شه نامت را در پرانتزی می نویسم سالها بعد حالا قلم مو را بردار ! در بسته می شود سال ها بعد " گروس عبدالملکیان "
کپی برداری از این وبلاگ فقط با ذکر نام نویسنده و لینک بلا مانع است در غیر اینصورت در پیٍِِِِِِشگاه خدا مسئولید...
این نوشته ها مال من و ابن وبلاگه
اگه کسی از این نوشته ها به اسم خودش استفاده میکنه خودش باید پیش خدا جوابگو باشه
زشتی و قشنگی مطالب این وبلاگم به خودم مربوط می شه...
اگه واسه کاری غیر از خوندن و نظر دادن وارد این وبلاگ میشین خواهش میکنم منو وبلاگمو نوشته هامو تنها بذارین .........
از این به بعد سعی میکنم متنای ادبیمو دیگه اصلا توی این وبلاگ ننویسم...
نمی دونم شاید بهار رنگ و بوی همه چی رو عوض کرد
خوش باشین
نگار
که آن را برای همیشه خواهم بست...
چون دری قدیمی
بازش می کنند
زن بر دریچه خیره مانده
و مرد آرام دور می شود ...
موهای زن را سفید کن
گرامافون را خاموش...
و اندوه را
در قاب هایی تاریک
از تمام دیوارها بیاویز ...
در کشیدن تار عنکبوت آزادی !
و نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست...
چون قبری بازش می کنند
مردی
خودکارش
دستش
دلش
در بین یک پرانتز غمگین گیر کرده است ....
حالا قلم مو را بردار !
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 15:16 توسط نگار
................
دخترک مرده بود
مادرش بی تابی می کرد
باباش بهت کرده بود
خواهر کوچولوش بغض............
..............
دخترک دلش سوخت
عین همیشه
اومد که زنده بشه
اما نفس نداشت
یه نفرو میخواست که با نفساش زندگی کنه
یه نفرو میخواست که با نفساش زندگی کنه
............................
پ.ن:دل من راس راسی دیوونه شده.............
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 11:49 توسط نگار |
...................
برایت می نویسم که یادت نرود بنویسم که دارم عادت می کنم که انگار عادت کرده ایم به نبودن آن یکی " پدرام رضایی زاده "
که انگار بعضی حرف ها را , هر قدر هم که تکرار کنی ,
باز در فاصله ها گم می شوند
و نمی رسند به جایی که باید.....
به این کوه ها و جنگل ها و ابرها و خاک و هوایی که نشسته اند بین ما .....
و خودمان هم هنوز باورمان نشده است
که گهگاه دلمان
- و شاید فقط دلم -
- و شاید فقط دلت -
برای همدیگر
- و شاید فقط برای تو -
- و شاید فقط برای من -
تنگ می شود
....
و عادت , دارد , همان حرف اول تکراری شدن می شود ......
........................
۱۲ /۱۰ / ۸۷ ........
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8:49 توسط نگار
وقتی نیستی اتفاقی نیفتاده 87/۹/۷ پ.ن1:دوباره میگم
چشمهایم را
باز نکرده ٬ می بندم
..........
تنها آنزمان که من
چشمانم را ٬ به انتهای سیاهی سراب رویاهایم دوختم
سایه ای را دیدم ٬ هم پیکر مردانه ی تو
نگاهی را دیدم مات
دستانی را دیدم بی نفس
اتفاقی نیفتاده
آنزمان تنها دلم لرزید
و قدمهایم نا استوار
مسیر سراب زندگی را دوان دوان طی کرد
اتفاقی نیفتاده
چه فرقی می کند
من عاشق باشم یا تو
دوست داشتن که نگاه نمی کند
تنها مات میشود
آنچنان که میتوانی
فرفره های کودکی اش را
در نی نی چشمانش بیابی
چه فرقی می کند
تنها دوستت میدارم
بی آنکه بخواهمت
نگاهت کنم
لمست کنم
و حتی
دستهایت را بنوازم...
اتفاقی نیفتاده
تنها
من
شورید ه ای تنها
به دنبال تکه سنگی به راه افتاده ام
تا از آن
تندیس دلم را بسازم
........................
نگــــــــــــار
این نوشته ها فقط نوشته اند.......
پ.ن2:با عرض معذرت , ولی فقط کامنتایی که مربوط به وبلاگ و نوشته هام هست رو جواب میدم
پ.ن3:از بعضیا به خاطر لطفی که بهم دارن واقعاممنون[گل]
پ.ن4:
همه آمدند اما
" اما تو
تو از نیمه ی راه برگشتی ! "................ 
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 13:40 توسط نگار |
دیدی آخر ٬ .......... .......
خورشید را گم کردیم
حالا باز تکرار کن ٬ که از تولد ثانیه ها نمی هراسی......
.....
هنوزم میخوای بگی
هنوزم میخوای بگی که سقف دلتنگیام ٬ هرچقدرم که بلند باشه ٬ دستات بهش می رسه ؟
هنوزم میخوای بگی که فقط تو بلدی که ٬ تو غربت ترانه هام گم نشیو ٬ حتی بلدی که منم توشون پیدا کنی ؟
هنوزم میخوای بگی که پاییز آرزوهات وقتیه که من نباشم ؟
هنوزم میخوای بگی که تنهائیات ٬ رنگ تنهائیای منه و چقدر خوبه که آدم ٬ توی این دنیای رنگی ٬ با یه نفر یه رنگ باشه ؟
هنوزم میخوای بگی که همه ی اضطرابت ٬ از روزیه که ٬ منو تو لحظه هات نبینی ؟
هنوزم میخوای بگی که اون موقع چشاتو می بندیو ٬ آرزو میکنی که تو دنیا ٬ رنگ نباشه ٬
زمین نباشه ٬
هوا نباشه ٬
آسمون نباشه....؟
هنوزم میخوای بگی که آسمون ٬ واسه پرواز بادبادکای دلمون ٬ مث قبلنا وسیعه ؟
هنوزم میخوای بگی که فاصله چیز بدی نیست ؟
هنوزم میخوای بگی که گمم نکردی ؟
هنوزم میخوای بگی که دوسم داری ؟
...........
هنوزم میخوای بگی که خلاصه نشدیم ٬ تو چند تا خط....٬
تو چند تا کلمه....؟
هنوزم میخوای بگی که خاطره هامون زنده اند ؟
هنوزم میخوای بگی ؟
................
هوا ابریه
اما من هیچیم نیست
فقط خستم
خیلی خسته
.......
+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 17:58 توسط نگار
...
امروز که داشتم گذشته رو مرور می کردم
یادم افتاد
که یه زمانی
یه روزایی
چقدر دوست داشتم
اما الان..........
...
راستی
من یادم رفته
تو بگو
دوست داشتن چه شکلی بود؟؟؟
....................
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 16:20 توسط نگار |
یه چند هقته ای بود که میخواستم یه پست دیگه ای رو آپ کنم ، حتی ثبت موقتشم کردم ، اما پشیمون شدم ، شاید دیگه هیچوقت اون پستمو آپ نکردم ........ به زودی سر از کار چشمات ، کسی در نیاورد ................. دوستت که می داشتم ٬ جهان رقاصه ای میشد ٬ در پیش چشمانم ٬ می چرخیدو می چرخید و می چرخید و چه مستانه شادمانی می کرد... نگاهت را از چشمانم میگیری وقتی نوشتمش یه آن ترسیدم.........از پیر شدن دستات ترسیدم .............
خانه ای که تا ابد مال ماست
پر ازگل لاهوت می شود
ما اهل ماندن نیستیم خوب من
این را زخمهایمان شهادت میدهند !
" حسین پناهی "
نشسته ام در گوشه ای دنج
به دور دستها خیره شده ام
به دور دستهایی نه چندان دور ٬ اما غریب!!!
به ناگاه نگاهم ، روی صورتت ثابت می ماند
چقدر همه چیز عوض شده!
هم من!
هم تو!
انگار پیر شده ای...!
من هم کمی پیر...!
صدای خش دارت در اتاق میپیچد :
"خطت قشنگ بودا ٬ گفته بودم ثبتش کن..."
و من تنها به دستانم نگاهی می اندازم ٬ چقدر لرزانن ٬ وچقدر ساکت ٬ "انگار عمری است ٬ ننوشته اند...! "
دوباره نگاهم روی صورتت ساکن میماند...!
"خطهای روی پیشانیت...!"
می شمارمشان : ۱ ٬ ٬۲ ۳.....
"چقدر همه چیز عوض شده....!!! انگار پیر شده ای...!!! قلبم تیر میکشد..."
" می گی : اینو نگا کن ٬ یادگار دوران جوونی ٬ یادته ؟ "
نامه ای ست ٬ دستانت را به سمت من دراز میکنی تا نامه را به من دهی
نگاهم از صورتت ٬ روی دستهایت می افتد ٬ دستانت......!!!....
"چقدر همه چیز عوض شده ...!!! انگار پیر شده ای...!!! گلویم تیر می کشد...."
نامه را می گشایم ٬ لبخندی بیرنگ ٬ بر لبان کبودم نقش میبندد...
یاد اولین دعوایمان می افتم ، یاد اولین قهر ، یاد اولین متنی که برایت نوشتم ، و یاد اولین نامه....
و یاد سرخی چشمانت ، بعد از خواندن آن......و من مات ، در رنگ سرخ چشمانت.....
به چشمهایت نگاه میکنم ٬ چند خط ممتد کوتاه ٬ در زیر پلک چشمانت ...!
چشمانت... چه بی فروغند ٬... چشمانت....!!!............
"چقدر همه چیز عوض شده...!!! انگار پیر شده ای ...!!!نفسهایم به شماره می افتد..."
شروع می کنی به خواندن متن نامه ام ٬ از حفظ...:
دوستت که می داشتم ٬ دنیا عسلی می شد ٬ بر کام لبانم ٬ ... و من چه عمیق ، شیرینی اش را احساس می کردم ...
دوستت که می داشتم٬ خیالت ٬ همبستر رویاهای شبانه ام میشد ٬ و تمنای داشتنت٬ هم خانه ی این دل همیشه خراب و دیوانه...
دوستت که می داشتم .....
دوستت که می داشتم
دوستت که می داشتم
......
.
.
.
اما اکنون٬
از خیالم رخت بسته ای
از تمنای نگاهم گریخته ای
از دستانم دور شده ای
بر پریشانی دلم ، مهر اما نهاده ای
اما اکنون...
.
.
.
اما اکنون ٬ دیگر دوستت نمیدارم
با آنکه ٬
دستانم پیر شده اند
بی لمس چشمانت...
...........
...
اشکهایم بی اختیار می ریزند
" می گم:
اون موقعا ، خیلی دختر بدی بودما ،... نه؟؟؟"
.........
رویا
رویا
رویا
و باز هم رویا
.
.
با آمدنت رویایم را می شکنی
به حال بر میگردم
کنارم می نشینی ، در همان گوشه ی دنج
در دستانم نامه ای است و در نامه متنی...
مچاله اش میکنم
آینده را خط می زنم
خاطرات را خط می زنم
نامه را خط می زنم
دستانم را خط می زنم
خودم را خط می زنم
اما تو را نه.....
به صورتت نگاه میکنم
به پیشانیت
به چشمانت
و به دستانت
.........
ذهنم در گیر درگیر است
راستی یک سوال ؟
تا وقتی که پیر پیر شویم
در کنار من خواهی ماند؟؟؟
.....................
+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 19:40 توسط نگار |
هیس !!! ................ پ.ن: گفتم: من با تو یه فرق اساسی دارم ، گفت :چی ؟ گفتم: من واسه عشقم میجنگم ، اما اونو از کسی گدایی نمی کنم............
هیچی نگو
!!!
همه چی از اونجا شروع شد
...............
وقتی دستاش از دستات دور بود
دستاش سردشون شد
یه دست دیگه اومدو
..................
همه چی از اونجا شروع شد
......................
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 14:46 توسط نگار
قلبم ، باکره گی اش را می خواهد.....
...............
یادم که می آمد
گلویم تیر میکشید
یادم که می آمد
نفسهایم به شماره می افتاد
یادم که می آمد.......
..........
او رفت ، بی هیچ بهانه ای.....
یادم نیامد
از یادم رفت
.......
سالیانی گذشت
نمی دانم ، شاید قرنهایی
فقط میدانم که گذشت
.........
تا اینکه ...
دیشب دوباره آمد
کنارم نشست
دستانم را در دستانش فشرد
چشمانش را به چشمانم دوخت
عاشقانه خواند
عاشقانه نگریست
عاشقانه گریست
عاشقانه نوشت
عاشقانه.........
عاشقانه زمزمه کرد :
" دوستت دارم "
..........
اما من.....
چشمانم را کج کردم
دستانم را از دستانش کناری کشیدم
بلند شدم
و بی پروا رفتم
و آهسته زمزمه کردم :
دیر آمدی ماهکم
دیر آمدی
عشق بازی ، دیر زمانی ست تکراری شده...........
.....................
پ.ن 1 :.......
پ.ن2 :..........
پ.ن3 : جمله ی پایینو مینویسم تا یادم نره بعد از دیدن قسمت سومش چه حالی داشتم
سریال " روز حسرت " ......دیگه کم کم داره باورم میشه که بیشتر آدما از" عشق " ، فقط لمس لحظه های عاشقونشو بلدن ، فقط همین.
................
+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:55 توسط نگار
آهسته مجنون میشوم و من... پ.ن:روزای خوشگلیه ٬ دعا یادتون نره....
روی این سنگفرش صامت زندگی
ایستاده ام...
تنها !!!
.......
بی نشانی چشمانت..........
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 13:41 توسط نگار |
دلم میخواد برات بنویسم ..... و من گیج این همه تو ..... سرم درد میکنه ، سردمه ، لرز کردم ، دارم نفسای آخرو میکشم ، تنهام خیلی تنها ، ... میخوام بیام پیشت ، عین همیشه که وقتی تنهام میام محکم می چسبم بهت ، اون موقع که فاصله ی بینمون می رسه به صفرو، عطش من برای تو رو داشتن میرسه به بی نهایت....خیلی هواتو کردم دیوونه .....
از اون دور صدا میا د
من دیوونه ی این صدام....
چند روزه ازت دورم ؟ نمیدونم ؟ چند روزه ندارمت ؟ نمی دونم؟ فقط میدونم دلم میخواد برات بنویسم ...دیگه نای درد کشیدن ندارم ، دیگه نمیذارم کسی تورو ازمن بگیره ، دیگه هیچکی رو توخلوتمون راه نمیدم ، میفهمی ؟ هیچکی رو... نمی دونم چم شده ؟ فقط میدونم دلم میخواد برات بنویسم... میخوام وصیت کنم ، شاید میخوام دوباره شروع کنم ، شاید میخوام واسه همیشه تمومش کنم ، شاید دیگه هیچوقت نیام ، شاید دیگه همش اومدم ، نمی دونم ، فقط میدونم " دلم میخواد برات بنویسم" .......
آنگاه که روح سرگردان من ، شوق پرواز کردن را می آموزد ، دلم میخواهد " تو" در کنارم باشی ، دلم میخواهد آن هنگام ، برای آخرین بار، بازهم ، نفسهایت ، به نفسهایم ، جانی دوباره ببخشد ، ...دوباره من ستاره شوم و تو" ماهپاره ی" من... دوباره به دورت بچرخم و بچرخم و بچرخم و دوباره .....آهسته به احتضار برسم ، آهسته ، ..." در کنارت "......
هی تو!!! ....
آهسته سخن بگو ،... آهسته بخوان ،... آهسته نگاه کن ،... آهسته بنویس ،... می فهمی؟... آهسته... بگذار قلبم ، دوباره قرار بگیرد... بگذار دلم......
و برای لحظه ای ، نفس در سینه حبس کن ، دلم میخواهد در کنارت ، آهسته بمیرم .......
و من... بازهم گیج این همه تو......
دلم بدجوری ترسیده ، به نفس نفس افتاده ، وقتی اومدم پیشت اول به دلم برس ، باشه ؟ یه ذره کنارش بشین ، بذارحضورت بهش آرامش بده ، بعد بغلش کنو محکم بچسبونش به دل خودت ، بذار نفساش با نفسای دلت تنظیم شه ، بذار خوب حست کنه ، آخه طفلی بد جوری ترسیده ....
خودم؟
خودمم میشینم کنارت ، فقط میشینم کنارت ، شونه به شونت ، نه!... بغلم نکن ، نمی خوام تو بغلت جون بدم ،... فقط یه دستمو بگیرتودستت ، فقط یه دستمو!... مواظب باش دستم از تو دستت جدا نشه! .....
بر عکس همیشه ، اینبارچشاتو به چشام ندوز، دلم میخواد زل بزنیم به اون دوردورا... به آخر دنیا... می دونی که کجاس؟ بلدی که؟ همون جایی که گه گاهی با همدیگه میرفتیمو برمی گشتیم... چقدرهواشو کردم ... فقط زل می زنیم به اون دوردورا ، خب ؟.....
عمیق نفس بکش! ، دلم میخواد با هر نفسم ، نفسای " تو" رو ببلعم ، میخوام وجودم کامل پرشه از عطرنفسات ......
نه! ... گفتم که ، نگام نکن ، تو که این عادت لعنتیمو میدونی ، تا چشام به چشمات می افته اشکام دونه دونه میچکه ، فقط بدون چشام تو حسرت خوب نگاه کردنت موند... چون هیچوقت اشکام.........چون هیچگاه اشک ، این مزاحم معصوم همیشگی ، مجا ل این کار را به دلم نداده بود......
حواست باشه ...
یادت نره ، دلم میخواد دم آخر کنارم باشی ، دلم می خواد وقتی سرم سنگین شد وخواست بیفته ، اولین جایی که حس کرد شونه های " تو" باشه ، بذار یه چند دقیقه قشنگ رو شونه هات آروم بگیره ، بعد آروم آروم سنگینیشو بذار رو زمین ، حواست باشه ، هول نشی یدفعه خودتو کنار بکشیا ... بذار دلم این دم آخرم حس کنه یه تکیه گاه داشته ، یه تکیه گاه محکم ، ...بذار حس کنم...بذار یادم بیاد .... که فقط شونه های " تو " جای امن گریه های منه ،... که فقط سردی دستام ، توی دستای " تو" میتونه پنهون شه ،... که فقط زمزمه ی " دوست دارمای" " تو " دلمو میلرزونه ،... که فقط صدای نفسای " تو" منو تا اوج میبره ،... که فقط برق چشمای " تو" ........بذاریادم بیاد.... بذارهمه ی اینا یادم بیاد.....
.......
حواست باشه! ،... آروم آروم بذارش زمین... آروم آروم از کنارم بلند شو و برو... آروم آروم قدم بردار... بذارعین همیشه ، آروم آروم ، از شوق شنیدن صدای قدمات ، به احتضار برسم .....
عادت قشنگت یادت نره ، با هر قدم که ازم دورشدی ، برگرد و یه نیم نگاه بهم بنداز ....
جسممو بذارو برو ....
اما دلمو...
دلمو تو همون بغل خودت محکم نگه دار ، حتی اگه یه روزی خواستی یه دل دیگه رو همبازی دلت کنی ، قول میدم مزاحمشون نشه ، قول میدم یه گوشه ساکت بشینه و صداشم در نیاد ، فقط بذار کناردلت بمونه ، نذار احساس بی تویی کنه ، آحه تو که میدونی ؟ اون از تنهایی خیلی میترسه ، از" بی تویی " ، حواست بهش باشه...
خب ؟
حواست باشه! .........
هیس!!! ...
هیچی نگو!
نشکن!
بغض چیه؟؟؟
بچه شدی؟؟؟
ببین ....
من میرمو
تو بازم نفس میکشی...
من میرمو ، تو بازم نفس میکشی...............
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 0:49 توسط نگار
حرفای آخر
من از تو یادگرفتم...... پ.ن:از سهراب عزیزو مینای عزیز وحامد عزیزو بقیه دوستای عزیزمم واقعا ممنون , رفتن من ربطی به کسی یا چیزی نداره ٬اگه میرم فقط به خاطر اینکه یه کم خسته ام ٬ همین ........ پ.ن: این وبلاگو , نوشته هاشو , نویسندشو " حلال کنین" (.......... بهش میگم
من یاد گرفتم که هر وقت دلم واسه ماه تو آسمون تنگ شد زل بزنم به تو و .....
نگات کنمو
نگات کنمو
نگات کنمو
نگات کنمو
.........
اینارو میخواستم پایین همون پست آخرم بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه مجبور شدم یه پست دیگه به پستام اضافه کنم
پ.ن:نمیدونم برداشت شما از پروازو پریدن چیه ؟(مربوط به کامنتای خصوصی) یادمه تو سریال خط شکن که تازه ام داره پخش میشه (اگه دیده باشین ٬ آخه این سریال از شبکه ی ۵ ما ٬ یعنی شبکه ی تهران پخش میشه ٬ اما نمی دونم تو شبکه های استانی شما ام پخش میشه یانه) توی یه قسمتش نزدیک به یه ربع ٬ خیلی قشنگ توصیفش کرد ٬ پریدن نه لیز خوردنه٬ نه در جا زدنه٬ نه قال گذاشتنه٬ نه رفتنه نه ..........پریدن پریدنه ٬ پرواز کردنه ٬ که کار هر کسیم نیست ٬ اونم به سمت بی نهایتی که ........ یکی خیلی قشنگ دعا میکنه
" خدایا مارو واسه خودت سوا کن .........."
میبینی ٬ ... وبلاگتو بستم
یادمه اولین آپم تو همین روز بود
فکرشو بکن
یکی تو روز تولدش ......
راستی تولد وبت مبارک................
..........
یکی تو گوشم زمزمه میکنه
تموم شد , به همین سادگی؟؟؟
قبل از اینکه حرفش تموم شه اشکام , دونه دونه میچکه روی صفحه ی کیبورد...
هیچوقت از آخرش خوشم نمی یومد...
آرومتر از همیشه زمزمه میکنم:
امشب , تمام حوصله ام را , در یک کلام کوچک , در "تو "خلاصه کردم
ای کاش میشد
یک بار
تنها همین یک بار
تکرار میشدی
تکرار
.........
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
.............)
میدونی چرا وقتی داری واسه آخرین بار , با عشقت خداحافظی میکنی , هیچی نمی گی و فقط نگاش میکنی ؟
چرا فقط ٬ بغض میکنی و... نمی ذاری اشکات بچکه , که نکنه اشکات ٬ این آخرین تصویرشم واست مات کنه ....؟
چرا با هر قدمی که ازش دور میشی , بازم بر میگردی و یه نیم نگاه دیگه...
خدایا فقط یه نیم نگاه دیگه ...
تا جایی که بتونی
تا جایی که بشه
تا جایی که چشات هنوز............
هیچ فک کردی ٬ چرا فقط دوست داری نگاش کنی
چرا فقط نگاش میکنی
چرا فقط نگاش میکنی
چرا فقط............
.......................
شاید فقط به خاطر اینکه اون موقع یه حس گنگ , یه احساس غریب , بدجور بهت نهیب میزنه ...
دلتو آروم میلرزونه و میگه :
اگه یه روزی
یه جایی
یه وقتی
........... دلت واسش تنگ شد چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.........................
+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 13:49 توسط نگار
پست آخر (این وبلاگ دیگه آپ نمی شه....)
میدونی چرا همیشه ٬ من بدهکار تو میشم اون روزی که تک و تنها نشسته بودم روی صندلی اون پارکه یادته (این پست فقط یه پسته, همین)
وقتی نیستیم یه جوری ٬ با خیالت راضی میشم
چاره ای جز این ندارم ٬ آخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی ٬ بی تو من بدجوری تنهام
ساده اومدی و آروم کنارم نشستی ٬ خیلی آروم بودی
با همون آرامش بهم گفتی : چی شده دلت گرفته؟
گفتم چیز مهمی نیست٬ همینجوری گرفته
گفتی مهم اینه که کسی اونو نشکسته باشه
مهم اینه که به خاطر عشق نگرفته باشه ٬ و الا.....
زیر چشمی یه نگاه بهت انداختم ...
گفتی دوست داری عاشق شی؟
گفتم عاشق شدن که الکی نیست ٬ شنیدی میگن شعر گفتن یه الهامه ٬ یه اتفاقه ؟عاشق شدنم یه اتفاقه , باید اون اتفاقه بیاد سراغت
گفتی میخوای من بشم اون اتفاق زندگیت
گفتم اما من از عشق خیلی میترسم
گفتی ترسی نداره که , کافیه دستاتو بسپاری به دستای من ٬ اون موقع دیگه نه ترسی هست ٬ نه دلهره ای
گفتم اما اگه دستات وسط راه دستامو رها کرد چی ؟
گفتی دستی که با جفتش قفل شه که دیگه هیچوقت باز نمی شه...
گفتم تکیه گاه بودن سخته ها ٬ اگه شونه هات تحملشو نداشتن چی ؟
گفتی با تو بودن محکمشون میکنه...
گفتم اگه نتونستم خوشبختت کنم ؟؟
گفتی تو کتابا نوشته که خوشبختی باید تو دل آدما باشه...
گفتم اینجوری نگو ٬ تو که نمیدونی ٬ دل من خیلی سادسا
گفتی همین سادگیش قشنگه
گفتی عشق قشنگه ٬ باهم بودن قشنگه
گفتی عاشق شدن مثل نفس کشیدن میمونه ٬ تازه اینجا یه هم نفسم داری
گفتم اما اگه وسط راه پشتمو خالی کنی و بری ٬ دیگه هیچوقت نفسم بالا نمی یادا
گفتی قول میدم هیچوقت تنهات نذارم
گفتم قول قول
گفتی فقط...
گفتم فقط چی ؟
گفتی فقط وقتی که بدجور دلم بشکنه ٬ یه جور که دیگه هیچوقت نتونم تکه های شکستشو جمع کنم ٬ اون موقع دیگه باید برم...
گفتم ولی دل من که این کاره نیست...
نگام کردی ٬... نگات کردم
سکوت کردی ٬ ... سکوت کردم
لبخند زدی٬ ... لبخند زدم
گفتی و گفتی و دیگه من هیچی نگفتم
شدیم دو تا عاشق
دو تا دلداده
دستای همو گرفتیمو از تو سیاهی زندگی ٬ پریدیم تو خط چینای سفیدش
لی لی کردن رو خط چینا رو دوست داشتیم
با هم بودن آروممون میکرد
با تو بودن ٬ نبض بودنم بود
آسمون شده بود زمینو ٬ تو شده بودی آسمون بالای سرم...
دنیا شده بود سیاهو ٬ تو شده بودی ماهپاره ی شبای زنده بودنم
شده بودی دلیل همه ی حسای خوبم
شده بودی بهونه ی بهونه های زندگیم
شده بودی...........
.............
آخخخخخخخخخخخخخخخ
چقدر سرم درد میکنه
میدونی ٬ یه چند وقتیه اخلاقم عوض شده
یه چند وقتیه که همه بهم میگن ٬ زیادی گوشه گیر شدم ٬ زیادی میرم روی اون صندلی ٬ توی اون پارکمون می شینم ٬ زیادی زل میزنم به اون دوردورا ٬ زیادی ساکتم ٬ زیادی بغض می کنم ٬ زیادی گریه میکنم ٬ ....آخه نمی دونن که اونا ٬ من مدتیه که " زیادی زنده ام...."....
...............
یادته ٬ همیشه بهم میگفتی دوست داشتن مثل یه تیکه زغال میمونه ٬ میگفتی باید بذاری آروم آروم جرقه بزنه ٬ آروم آروم گرمت کنه....
همیشه بهم می گفتی اگه آدم یکی عین خودشو پیدا کنه دیگه هیچ جوره نمیتونه ازش دل بکنه ٬ میگفتی گم کردن اون ٬ مثل گم کردن خودش میمونه ٬ که شاید دیگه هیچوقت ٬ هیچکس نتونه پیداش کنه....
همیشه بهم میگفتی پریدن که کار هر کسی نیست ... می گفتی پرنده بودن آسونه ٬ اما پرواز کردن سخته ٬ همیشه میگفتی دلت میخواد با همدیگه پریدنو یاد بگیریم ٬ بال تو بال هم ٬ شونه به شونه ی هم .............. یادته
اما هیچوقت بهم نگفتی ٬ میخوای تنها تنها بپری وببری
هیچوقت نگفتی هنوز وقت پریدن من نرسیده
.........
یه چی بگم ؟؟؟
از اون روزی که رفتی ٬ همش دارم به این فک میکنم ٬ چی کار کردم که یهویی دلت شکست؟؟؟؟
واسه 9 خرداد
.........................
نگار
+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 14:37 توسط نگار |
می بخشی...
می بخشی که دل من خیلی تنها بود , می بخشی که اومد کنار دل تو نشست , می بخشی که باهاش دوست شد و بهش انس گرفت , می بخشی که یهو این وسطا به دلت دل بست , آخه اون فک میکرد که همه ی دلا عین خودشن.....
.............
می بخشی که چشمای من خیلی ترسو بود , می بخشی که این بار به خودش جرات دادو بی هوا نشست کنج چشمای تو , آخه اون فک می کرد که هر پناهگاهی میتونه امن باشه ....
............
می بخشی که تنم , تو این سیاهی راه زندگی , حسابی احساس خستگی می کرد , می بخشی که سرم بی اختیار سنگینیشو گذاشت روی شونه های تو , آخه اون فک میکرد همه ی تکیه گاهها محکمن , اما هیچوقت نمی دونست که ممکنه یه تکیه گاه از تکیه گاه بودنش خسته بشه و خودشو کنار بکشه و باعث بشه اون محکم با صورت بخوره زمین.....
..........
می بخشی که دستای من از اون اولش ٬ خیلی سرد بود , می بخشی که دیگه داشت یخ میزد ,..........می بخشی که دستامو گذاشتم توی دستای تو , آخه من فک میکردم هر دستی میتونه گرمشون کنه .....
می بخشی
می بخشی
می بخشی
.......
می بخشی که من این روزا ٬ بی هوا گریه می کنم , بی هوا میخندم , بی هوا زندگی میکنم , بی هوا زنده ام
بی هوا زنده ام
بی هوا زنده ام
بی هوا زنده ام
"بی هوا "......
می بخشی که من زیادی ساده ام ...
می بخشی
می بخشی که................................. هنوزم دوست دارم....
می بخـ..........
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 14:27 توسط نگار |
میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را تازگیا٬ وقتی وبلاگمو باز میکنم اگر يک روز
میجویمت چنانکه لب تشنه آب را
.................
وقتی به تصویر بالای زمینه ش نگاه میکنم٬ وقتی نفس میکشم٬ یه حالی میشم
چه حالی؟
یه نگاه بهش بنداز
حالا یه نفس عمیق بکش
.........
" چقدر بوی" تو" گرفته ٬ همه ی طول این جاده"........
تنها یک روز
از زندگی من
باقی مانده باشد،
از هر کجای دنيا
چمدان کوچکم را میبندم
راه میافتم
ايستگاه به ايستگاه٬
مرز به مرز،
پيدايت میکنم،
کنارت مینشينم،
روی سينهات به خواب میروم...
.........
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 15:54 توسط نگار |
دیشب ٬ ندیدی که چه محشر کردم
دیشب که سکوت٬ دق مرگم میکرد
با اشک ٬ تمام کوچه را تر کردم..........
+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:12 توسط نگار
چرا باور نمیکنی , وقتی هستی , دردی نیست
..........
دیگه وقتشه...
دیگه وقتشه که اون بالا بالاهارو رها کنی و بیای اینجا پایین پیش خودم
تو از آسمونو ستاره هاش میگذری , منم از دنیا و آدماش
تو از شب و چشمای آدمایی که هر شب بهت خیره میشن میگذری , منم بهت قول میدم که نه فقط شب , بلکه تموم عمرم , خودم به جای همه ی دنیا نگات کنم
تو میشی ماه منو... منم , منم اصلا میشم سیاهی آسمون شبات...
....
بعد که بهم رسیدیم , کوله بارمونو میبندیمو پشت میکنیم به همه ی دنیا
با همدیگه میریم آخر دنیا , آخر آخر دنیا...
یه جایی که هیچکی نمیتونه به اونجا راه پیدا کنه , به غیر از من و تو , فقط من و تو...
یه جایی که اونجا, زندگی با همه ی دورنگیاش یه رنگ میشه
دنیا با همه ی زشتیاش قشنگ میشه
یه جایی که غرور و خودخواهی توش جایی نداره
یه جایی که دوست دارم یعنی "تو"
آرامش یعنی" تو"
بی تابی , بی قراری یعنی" تو"
یه جایی که دلم هیچوقت پیش دلت احساس غریبگی نمی کنه
یه جایی که دلت هیچوقت دلش نمی یاد بی خبر بذاره و بره
یه جایی که می دونیم دلتنگی یعنی مرگ.....
......
یه جایی که تا چشم کار میکنه دریاست
یه ساحل پر از شنای داغ , شنای داغ داغ
بعد من دستتو میگیرمو با پاهای برهنه, لب ساحلش می دوییم, می دوییمو می دوییم...
تو بهم میگی شناش خیلی داغه ها
منم میگم نه داغتر از آتیشی که الان داره همه ی وجود منو میسوزونه...
می دوییمو می دوییم....
..........
چی شد واستادی ؟خسته شدی از بس که تو رویاهام اینورو اونور کشوندمت
خیلی خودخواهم نه....
می دونی , مدتیه که دیگه واژه های ذهنم واسه رسیدن به هم بی تابی نمی کنن ,دیگه همه ی خاطره هایی که باهم تو رویاهام ساختیم به تهش رسیده...
.....
خسته ای
خسته ام, "خسته از بی تویی"
دلت گرفته
خب دل منم گرفته
اصلا میخوای واست یه قصه بگم؟ فقط باید بهم قول بدی وقتی داری بهش گوش میدی , دستاتو بذاری تو دستای من
وقتی دستات تو دستامه نبض دستاتو حس میکنم, اون موقع حس میکنم که هنوزم دارم نفس میکشم...
اون موقع گر میگیرم از این همه تو...
سر میرم از زیادی خواستنت...
..........
دلم میخواد قصه ی زندگیمو واست بگم, توام چشماتو ببندو آرومتر از همیشه بخواب:
............
یکی بود
.............
یکی نبود
.........
مثل همیشه.
.................
+ نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 14:5 توسط نگار |
دلتنگی چه وحشیانه قلبم را چنگ می اندازد این بار میخوام از خودتم واسه نوشتن کمک بگیرم راستی عیدت مبارک ,امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگت برسی وقتی واست نوشتم دوست داشتن درد داره مینا جون یکی از دوستای خوبم اومد گفت بی شک آزردی دلش رو...
و تو چه بی رحمانه باز, دوری را تاب می آوری....
مدتی است که نوشتن آزارم میدهد ,اما انگار که من ٬لج کرده ام به خود آزاری ....
می نویسم برای تو و برای تو و برای تو.....
می پرسم :تا حالا با چشات چیزی رو لمس کردی ؟
نگام میکنی و هیچی نمی گی...
می گم:لحظه ای در چشمان من بنگر ,آرام و خموش ,چشمانم منتظرند و بیقرار ,میخواهند برای آخرین بار چشمانت را لمس کنند ,تنها با نگاهی....بسان دستانم که دستانت را ...و نفسهایم که نفسهایت را....
دوباره ازت می پرسم :دوست داشتن؟؟؟
تو با شوق کودکانه ای بهم میگی :دوست داشتن ,دوست داشتنی ترین چیزیه که تو دنیا وجود داره...
و من میگم : اما... دوست داشتن درد داره...
تو لبخندی می زنی و شاید زهر خندی ....
شاید انتظار نداشتی که دختر رویاهات اینجوری عشقو برات تفسیر کنه
و من دوباره ادامه میدم: دوست داشتن درد داره ,دردی که دیدن چشمای تو ....
نگام می کنی و این بار تنها نگاهم میکنی
و من دوباره آروم میگم :دلم میخواد مدتی رو با چشمای تو زندگی کنم
فقط با چشمای تو...
و بعد بمیرم
برای مدتی.....![]()
اینو یادم رفته بود واسه همین دوباره برگشتم
راستشو بخوای من......
زیرا که (به نظر من)، این بیرحمانه ترین تعریفیه که میشه از عشق داشت!
گفت "دوست داشتن" درد داره.. اما دردی شیرین!
دردی که تو، با تمام آزاری که ازش می بینی، با همهء خوشیها و شادیها و علاجها
معاوضه نخواهی کرد.
با وجود این درد، تو دردمندی، اما... خوشبخت
بهش گفتم اما من نوع دردشو نگفتم
من اصلا منظورم این نبود
درد دوست داشتن ٬دردی که
...........
مانده ام شاپرک
نزدیکتر هم که می آیی باز هم دلم برایت تنگ است.....
............
بهش گفتم تو تا حالا در عین درد کشیدن به آرامش رسیدی؟؟؟
درد بکشی و آروم شی
درد بکشی و آروم شی
درد بکشی و آروم شی
............
بهش گفنم اما.... من... تجربش کردم
..........
راستی من دلتو شکستم
؟؟؟؟؟؟؟؟
در چشانش مینگرم و مینگرم و مینگرم و با خود در شگفتم که دل آدمیزاد مگر چقدر ٬تا کجا استعداد دوست داشتن دارد؟؟؟؟؟ ..........
+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 12:32 توسط نگار |
زندگی قافیه ی شعر من است این پستو دیگه واسه خودم نوشتم راستشو بخوای
شعر من وصف دلارایی توست
در ازل شاید این, سرنوشت من بود
می نویسم به امیدی که تو خوانی
ورنه
آخرین مصرع من,قافیه اش,مردن بود
...........
....
این پست می شه پست آخر امسال.......
این روزا حال و هوای عجیبی دارم دلم واسه رسیدن بهار بدجور بی تابی می کنه
نمیدونم چرا؟
روزای خوشگلین مخصوصا با این بارونای بهاریش ,مگه نه؟
...........
"باران معشوقه ی من است........."
....
"عاشق این عکسم"
...
اگه باشی یا نباشی ,واسه ی من تکیه گاهی
واسه ی من که غریبم ,تو رفیقی ,جون پناهی
...........
از تو چه پنهون
تازگیا... دلم واست یه ذره شور میزنه
یه "ان یکاد "خوندم ,فوت کردم بهت
.........
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 12:10 توسط نگار