تبليغاتX
من ترا دوست میدارم

من ترا دوست میدارم

اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست

دال
همان که اول دلدادگی ست و آخر درد ….

هی گنجشک کوچک من !
خواب دیدم که چشمانم را هنوز دوست داری
و من در تب لبانت می خندم
هوا سرد است و دل هرزه همین حوالی گم شده
می گوید مرد بی نامی را دوست دارم
مرد بی نامی که دیشب از پنجره پرید توی اتاق
انگشتهایم را لاک زدم و گذاشتم که ببوسد
ماه ت را که گذاشته ای روی پیشانی من
نشانش دادمو گفتم که رفته ای هوا بخوری و برگردی
گفت هر شب خوابت را می بینم
گفتم که هزار مشق نخوانده دارم
باور نمی کند
باور می کنی
مرد بی نامی را دوست دارم
که باور نمی کند دستهای من را یک نفر در باد با خود برد
.................
 
این متنو دوست دارم

پ.ن ۱: آمار وبلاگم بالاست با اینکه آپ نمی شه ،این بهم امید میده،باورم نمی شه که یکساله که آپ نکردم،نخواستم از یاد برم ،واسه همین با این شعرکه از خودم نیست آپ کردم ،من خیلی وقته که چیزی نمی نویسم،ازهمتون ممنون که هنوزهم بیادم هستین
پ.ن ۲ : مرد بی نامی که چشمانم را دوست میدارد و من دستانش را...
پ.ن ۳:......
پ.ن ۴: کامنت اول مال توء،بخون و جواب بده

+ نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت 15:26 توسط نگار |


من ترا دوست میدارم 

خیلی وقته چیزی ننوشتم ٬ همیشه می گفتم تنها انگیزه ی نوشتنم همین وبلاگه ٬ واسه همینه که خیلی وقته چیزی ننوشتم ٬اما کامنتاتون بهم می گه که منتظرین بهتون بگم چی شده
از همتون واقعا ممنون
ممنون که هنوز به یاد منو این وبلاگ هستین :از نگار عزیز، از مهدی عزیز ،از مینای عزیز، از رضای عزیز و.....واقعا ممنون ٬ اگه واستون کامنتی نمی ذارم نه اینکه فک کنین بهتون سر نمی زنم یا کامنتاتونو نمی خونم ٬ واقعا اینطور نیست ٬اما بذارین بگم

می خوام بگم شریک زندگیم اگه مث خواستگارای قبلیم موقعیت آنچنانی و تحصیلات آنچنانی نداره ٬ اما یه چی داره که توی بقیه ی خواستگارام وجود نداشت ، از وقتی دیدمش خیلی آرومم ...یادمه دنبال آرامش بودم ٬یادمه نگار گفته بود بهش شک نکنم ... !

می خوام بگم گاهی وقتا تنها چیزی که تو زندگیت می خوای
نه علمه
نه قدرته

نه چیزایی از این قبیل !
می خوام بگم گاهی وقتا تنها چیزی که تو زندگیت می خوای
یه آرامش واقعیه !
گاهی که نه
شاید همیشه !
یه سکون
یه سکوت مطلق
....
من !
گاهی بدجور آروم می شم
گاهی که نه
تا امروز سه بار
تا امروز سه آغوش
تا امروز
........

به یاد سومین آغوشت

پ.ن : از بعضی جهات شبیه همیم ٬ این یه جورایی خوبه و یه جورایی بد٬ گاهی می ترسم دچار رکود بشیم !

یک پله بالاتر از خدا ...هی تویی که داری پله پله ٬ پله های ملاقات خدا رو طی می کنی ٬ منم همونجام ٬ روی همون پله ها ! نه از تو دورتر ٬ نه به تو نزدیکتر ...می خوام بگم که هنوزم رد نگاهت روی ذهنمو توی نوشته هام هست ، می خوام بگم فراموش کردنت ممکن نیست ! همونجور که فراموش کردنم ممکن نیست .
می خوام بگم هیچوقت سعی نکن اون تیکه ی کوچیک از ذهنتو که متعلق به من هستشو از تو ذهنت پاک کنی ٬ اما هیچوقت بیشتر از اون چیزی که بایدم بهش فک نکن !
می خوام بگم منم همین کارو می کنم .
می خوام بگم همه ی ما آدم بزرگا به اقتضای گذران یه قسمت مهم از سنمون ٬قبل از اینکه بخوایم به یه آدم ٬ به اسم شریک زندگی ٬ تو زندگیمون اکتفا کنیم ٬ همیشه یه سری جریاناتی داریم ! یا بهتر بگم ٬همیشه یه داستان خیلی پررنگ تو زندگیمون هست ٬ که یه مدت توی فضای این داستان نفس کشیدیم و هیچوقت هم به این حرف بزرگترا گوش ندادیم که" آدم نباید عاشق قهرمان قصه هاش بشه ! چون ممکنه این قهرمان قصه ٬ هیچوقت از پس این خطوط و خیال فراتر نره ..."!
می خوام بگم ما آدما حتی توی آینده ی خیلی دور ، تو یه زمان خاص ، به خاطر یه سری دلایل خیلی خاص ، بازم ممکنه دوباره این داستان پررنگ زندگیمونو مرور کنیم ! دوباره با قهرمان قصمون بخندیم ٬ گریه کنیم ٬ اما همین که این لحظه ی خاص با دلایل خاصترش تموم شد :

بلند می شی
میری کنار شریک زندگیت
تو چشاش نگاه می کنی
لباشو می بوسی
محکمتر از همیشه بغلش می کنی
و با اینکه این صحنه شاید قبل ازاین بارها و بارها واست تکرار شده باشه ٬ به این فک می کنی که تا حالا توی زندگیت تا این اندازه آروم نبودی !
که چقدر آرومی
که چقدر آرومی
که چقدر آرومی
که چقدر آغوش همسرت واست امنه
که چقدر واست مکان آرامشه
که چقدر نیوتن با قانون اولش به تو راست گفته
که چقدر الان دوست داری به همین حالتی که هستی تا ابد باقی بمونی
تا همیشه
تا ابد
تا یک عمر
تا ......... !

پ.ن ۱: با توام هستم٬ اصلن کی گفته که فقط آغوش مرده که آرامش می یاره !
پ.ن ۲ : کامنت دونیت باز نمی شه ! پایین کامنت خودت تو وبلاگم واست کامنت گذاشتم .
پ.ن۳: احتمال حذف شدن این پست هست !

+ نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت 13:29 توسط نگار


یکشنبه ،( 15 آذر) عید غدیر، عقد کردیم ...........

 

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ........

+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 14:31 توسط نگار


هیچ وقت بهش شک نکن نگار... خدا نهایت خوبیهاست....

قسمت پایینو پررنگ نکردم تا اگه دوست داشتی بخونیش

.... راستشو می گم
هیچوقت دلم نمی خواست از این جور حرفا تو وبلاگم بنویسم
ولی سرنوشت این وبلاگ ٬ شاید دیگه به همین نوشته ها بنده
شاید این نوشته ها یه توضیح باشه واسه کسایی که نوشته های منو می خوننو فکرای جورواجوری می یاد تو ذهنشون
و این نوشته ها شاید یه جوابی باشه به کامنتای نگار
بهتره یه راست برم سر اصل موضوع
خواستگار کم ندارم یعنی انقدر بودن که دیگه حوصله ی شمردنشون نبود یعنی هیچوقت گیر این جور چیزا نبودم ....
اگه بخوام راستشو بگم ٬ مث بعضی دخترا نیستم که بگم : " باید ازدواج کنم" ، مث اونایی بودم که می گفتم  : "باید با کسی که می خوام ازدواج کنم" .....
اگه بخوام راست ترشو بگم شاید اینا همش بهانه بود..... من همیشه ترسیدم ...همیشه یه ترس کذایی باهام بودم و رهام نمی کرد
من از آینده می ترسم... از ازدواج... از اینکه بخوام دیگه تو حرفام به جای "من" بگم "ما "... از دونفره شدن ...یا بهتر بگم ، بر عکس همه ی نوشته هام من همیشه از عشق ترسیدم.......واسه همین از خیلی چیزا فرار کردم .... از خیلی چیزا....
واسه این بود که موقع اومدن هر خواستگاری اشکای بی امونم دونه دونه می چکید رو گونه هام و واقعا بند نمی اومد
می خوام از این سه ماه آخر بگم
از گریه های دو هفته ای
از اصرارای بابا
از نصیحتای مامان
از " نـــــــــه " های من که دیگه تبدیل به فریاد شده بود ....
اینجور موقعا بود که می نشستم دونه دونه آرزوهامو می شمردم
" نه .. من هدفای بالاتری دارم ، نمی خوام عشق دست و پا گیرم کنه
من واسه زندگی دونفره ساخته نشدم "
خواهرم می گفت توقعاتت رفته بالا و من به این فک می کردم " که خوشبخت کردن من چقدر آسونه ....که  فقط دنبال آرامش بودم .... دنبال یه جایی که دیگه این ترس کذایی باهام نباشه .... اما این حرفا گفتنی نبود.... "
............
اما الان
بعد از بارها و بارها
این یکی  قضیش خیلی جدی تره
این یکی درست زمانی بود که نگار واست نوشتم حالم خیلی بده
خیلی بد
یادته
اینجا بود که حس کردم دیگه تو این دنیا جایی واسه آرامش من نیست ، این لحظه درست اون زمانی بود که واقعا از خدا خواستم بمیرم
اینجا بود که به خدا شک کردم ، به وعده هاش
به خاطر همین ترس کذایی .....که همیشه باهام بود... و به خاطر آرامشی که هیچوقت نبود...
ولی بازم تکرار می کردم
" خدایا ...من این روزا واقعا میترسم ....دلم می خواد فقط تو پناهم باشی .... "
حالا بماند که این بار،  قسمت چه جوری یقمو گرفتو چه جوری داره همه چیو پیش می بره
نگار درست اینجا بود که ازت خواستم واسم از خدا بگی
گفتم نیاز دارم یکی واسم از خدا حرف بزنه
کامنتاتو خوندم... بارها و بارها
مدام این دو جملت تو ذهنم زنگ  می زد  " هیچ وقت بهش شک نکن نگار... خدا نهایت خوبیهاست.... بهش شک نکن نگار .... بهش شک نکن ...... "
یادته نگار ٬ بهت گفته بودم هر وقت هر  کی اومده تو زندگیم دنبال دلیلش گشتم ، حالا اگه بخوام دلیل پیدا شدن تو رو تو زندگیم بگم ، اگه بخوام همه ی حرفای قشنگتو سانسور کنم ، باید بگم خدا تو رو به خاطر همین یه جمله سر راه من گذاشت ... تا همیشه این حرفت تو گوشم زنگ بزنه که ....بهش شک نکن نگار......
ترسم یه ذره ریخته... خیلی حرفا بمونه ..... اگه همین جور ادامه پیدا کنه ... شاید همین روزا ...... نمی دونم .... نمی خوام بهش شک کنم ......سپردم به خودش .... سپردم به خدا .....
حالا بذار یه جور دیگه بگم

هی تویی که همیشه واست می نویسم
بعد از بارها و بارها
این بار قضیه خیلی جدی تره
یکی اومده ادعا می کنه که غریبه نیست
یکی اومده ادعا می کنه که توء ......!..

پ.ن ۱: سرنوشت منو این وبلاگ هنوز معلوم نیست ، اما بازم می گم : کپی برداری از این وبلاگ فقط با ذکر لینک مجاز است ، در غیر اینصورت در پیشگاه خدا مسئولید .......

پ. ن ۲ : من..... راستی من ! یا ما ! .......

+ نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 13:39 توسط نگار |


چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
...................
"فروغ فرخزاد"

"... این بار چشاش خسته تره .... "
...............
دارم موسیقی گوش می دم
ازاون آهنگایی که مامان هر بار می شنوه ٬ بهم میگه " آخه اینا چیه تو گوش میکنی؟..."
" وردو " وا می کنمو شروع می کنم به نوشتن :
یادمه آسمون ٬ واسه اون پستی که توش نوشته بودم " درست شدم عین اون روزا"..... ، یه کامنت گذاشته بودو نوشته بود :
" شاید بتوانی شبیه آن روزهای رفته ات شوی... ولی فقط شبیه ...هیچ چیز برنمی گردد...."
...............
حسابی خرابم کرد
.......

................
من
( چهره ات را از یاد برده ام
صدايت را فراموش كرده ام
صداي شادت را !
چشمانت را از ياد برده ام
با خاطرات مبهمم از تو
چنان آميخته ام
كه گلي با عطرش !
من عشقت را فراموش كرده ام
اما هنوز
پشت هر پنجره اي
چون تصويري گذرا
مي بينمت !)
..........
( دوباره خاطره ی کسی و به یاد آوردی که تازه به نبودنش عادت کردی ؛ و باز آیندت ٬ پر از نبودن کسی در گذشته می شه و اون وقت تو می مونی و  )........
..........
اینجاست که دلت میخواد زیر لب زمزمه کنی  :
من نیاز به تکرار دارم
نیاز به تجدید خاطره
تجدید صدا
تجدید نگاه
تجدید دستها
..............
می خوام دوباره تو اون هوا نفس بکشم
می خوام دوباره تو اون هوا نفس بکشم
.........
من ... نیاز دارم
دوباره
به عین
به شین
به قاف
به نقطه ها
....................
اما..!.

همیشه پاییزو واسه خودم اینجوری تصور می کنم :
یه بارون نم نم
یه باد که وقتی بهت می خوره یه لحظه  لرزت میگیره
یه صندلی که روش پر از برگای پاییزیه
یه دست که سردشه
یه چشم که .....
............
و من
که آرامتر از همیشه نگاهت میکنم
و تو
که کمرنگ و کمرنگتر میشوی ...
.................
این روزا زیادی آرومم
این آرامش منو می ترسونه ...
تکرار می کنم
هی رفیق !
ما روزهایمان همین قدر بود و من... حتی نتوانستم شبیه آن روزهای رفته ام شوم ...حتی شبیه ....
ما روزهایمان همین قدر بود ٬ به قدر همین تصور پاییزی .......
.......................

پ.ن 1 : اولین نوشته ی داخل پرانتز از " پابلونرودا " و دومیش از " پدرام رضایی زاده "....
پ.ن 2: من ........
پ.ن 3: مطمئنا یه مدت آپ نمی کنم و کمتر میام ٬ دیگه حس نوشتن نیست...گاهی باید مرور کرد....

دلت گرفته ؟...
 خب منم دلم گرفته ....
یکم برام بخون..... یکم برام بخون ....

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 14:14 توسط نگار


عین شین قاف

حرف كه مي‌زني
 من از هراس طوفان
زل مي‌زنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان...
 
لبخند كه مي‌زني
من
 ـ عين هالوها ـ
زل مي‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچي طلايي‌ات
به آستين پيراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمين…
 
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
در كلمه‌اي انگار
در عین
در شين
در قاف
در نقطه‌ها...
(مصطفی مستور)

خب گاهی بهت نزدیکه
عشقو میگم
انقدر که می تونی هنوز دستاتو بلند نکرده ، حسش کنی
...............
گاهی ازت دور می شه ، اما نه زیاد
عشقو می گم
انقدر که اگه یه ذره بیشتر دستاتو به سمتش بلند کنی ، می تونی لمسش کنی
..............
اما گاهی ازت دورش می کنن ، خیلی زیاد
عشقو می گم
انقدر که باید به جای دستات ، یه کلمه رو که زیادم کشیده نیست ، بلند و محکم بکشی  " نـــــــــــــــه !... این رسمش نیست "
............
خب میدونی
تو اولاش حس می کردی خیلی ازت کوچیکتره
عشقو می گم
انقدر که وقتی از بالا بهش نگاه می کردی ، می تونستی  مژه های بلندشو ببینی
انقدر که وقتی بهش نزدیک می شدی ، صدای قلبتو می شنید
............
خب یه ذره که گذشت همقدت شد
عشقو می گم
انقدر که می تونستی تو چشاش زل بزنیو ، آرومو زمزمه وار بهش بگی  که " دوسش داری..."
انقدر که......
خب کم کم قد کشید ، ازت بلند تر شد ، اما نه زیاد
عشقو میگم
انقدر که حالا اون بود که می تونست ، وقتی از بالا نگات می کنه ، مژه های بلندتو ببینه
انقدر که وقتی بهت نزدیک می شد ، میتونستی صدای قلبشو بشنوی
انقدر که دلت میخواست تو حصار دستاش گم شی.....
...........
اما یه ذره که بیشتر گذشت بیشتر قد کشید ، خیلی زیاد
بزرگ شد
خیلی بزرگ
ع
ش
ق
و میگم
انقدر که باید فاصله می گرفتی ازش
دور می شدی و دور می شدی
تا بتونی از این پایین نگاش کنی
تا بتونی یه بار دیگه نگاش کنی.............

پ.ن 1:..........     .
پ.ن 2: همین...
پ.ن 3: " نگارجون عاشقم " تولدت مبارک ( باید 19 آبان بهت تبریک بگم ولی خب .....می خوام اولین نفر باشم ، امیدوارم به همه ی آرزوهای قشنگت برسی (گل) .....یه چی بگم : خندیدن خیلی بهت می یاد ، حواست باشه ! ) .
پ.ن 4: .......
پ.ن 5: ومن.......عین هالوها.......زل می زنم به دست هات........

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:35 توسط نگار |


و من زاده ی بهار بودم
بی همزاد....
.....

نمی دونم پست تند قبلی رو چند نفرخوندن
گاهی حس می کنم بعضی جاها انقدر مقدسن ، که هرحرف نامربوطی میتونه از تقدسش کم کنه
می خوام یه جور دیگه بنویسم
گاهی وقتا احساسات آدما ، تو یه بازه ی زمانی خیلی کم ، زیادی نوسان داره ، گاهی تو اوج خواستنه ، گاهی تو اوج بی تفاوتی ...
گاهی می شه از کنار مسائل خیلی مهم ، خیلی بی تفاوت گذشت و زیر لب زمزمه کرد : ...مهم هم نیست...
گاهی آدمای دورو برت انقدر کم رنگ می شن ، که حتی اگه بخوای هم ، نمیتونی ببینیشون...
گاهی .....شاید میخوام بگم منم الان تو اوج بی تفاوتیم ! ( دیگه می خوام از کنار بعضی حرفا و کامنتا خیلی بی تفاوت بگذرم ...)

دلم می خواست بنویسم خستم
از اون خستگیای خوب
که بعد از تموم شدن یه قالی بهت دست میده
دلت میخواد بشینی یه گوشه و از دور نگاش کنی
دلت میخواد بشینی یه گوشه و..........................
.............
اما من خستم
از اون خستگیای بد
که بعد از خراب شدن قالی زندگیت بهت دست میده
دلت میخواد بشینی یه گوشه و ..... دیگه هیچ جوره دلت نمی خواد نگاش کنی
دلت می خواد بشینی یه گوشه و مث این بچه کوچولوها ( موقع بازی قایم باشک ) چشماتو سفت ببندیو معکوس بشماری
10
9
8
7
.
.
بعد که رسیدی به عدد 1 ،... 
به جای اینکه مث بازی قایم باشک بگی" بیام ؟ تا مطمئن بشی و چشماتو باز کنیو بری "
محکم
خیلی محکم داد بزنی
" کجای این شبای تیره می شه تورو پیدا کرد ؟
تا مطمئن بشی
تا مطمئن بشی و چشماتو  ........
..................."

 پ.ن 1: نمی فهمی چه می گویم
            نمی فهمی ...
پ.ن 2: من ....حالم خوبه...

لازمه اینجا چند تا نکته رو بگم

اولا : از سهراب (دوست چندین ساله ی وبلاگیم ) به خاطر سوء تفاهمی که پیش اومد و جواب کامنتی که اشتباها براش گذاشتم واقعا معذرت می خوام (البته این قضیه اصلا ربطی به اون پست تند نداره ، چون مخاطب اون پست ، فقط یه نفر بود که خودش فهمید و عذرخواهی کرد)

دوم :  مشق عشق تو یه کامنت نوشته بود" اگه کسی ندونه خیال می کنه تو روز و شب داری گریه می کنیو از این جور حرفا ..." باید بازم بگم که :  این نوشته ها فقط نوشته اند ...و هیچ ارتباطی به شخصیت من و اینکه چه جوری دارم روزو شبامو طی می کنم واقعا ندارن ، یا بازم بهتر بگم : نوشته های منو جدی نگیرین،  این نوشته ها فقط به من آرامش میدن ...همین....

سوم : نگار جونم دلم می خواد همیشه باشی و واسم حرف بزنی .....یه چی می خوام بهت بگم : به قول فیلم شبهای روشن :"  این مدت کوتاه خوشبختی واسه یه عمر کافی بود..."  درسته دیگه معشوقت نیست اما با درک عشقی که  خودت می گی فقط توش آرامش بوده ، تو میتونی دوباره بخندی ، دوباره درس بخونی  ، دوباره هدفاتو دنبال کنی ، می تونی ازدواج کنی  ، تشکیل خانواده بدی و ....... و مطمئن باشی که یکی از اون بالا داره عاشقانه تر از همیشه نگات می کنه و بهت لبخند می زنه و اینکه هیچوقت نمی خواد چشماتو غمگین ببینه ( این خاصیت عشقه عزیز)......پس بخندو دوباره و دوباره و دوباره نفس بکش و هیچوقت فراموشش نکن چون این مدت کوتاه خوشبختی واسه یه عمر کافی بود........

چهارم : تازگیا زیادی وراج شدم ، چقدر الان دلم اون موسیقی " تو رو دوست دارم..." (خواننده : نمی دانم که ....) رو میخواد ، بعد یه سکوت خیلی خیلی مطلق که مثلا بگم من چقدر الان تو حسمو چقدر الان دلم می خواد باشی... یا نه یه جور دیگه بگم :

...

من

.

.

چقدر الان دلم برف می خواد

با چشماتو........

(به یاد پستهایی که یکی یکی رفتن زیر آوار خاطرات....)

+ نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 15:31 توسط نگار |


قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود

"معتقدم قبل از اینکه مستت کنم و لذت مستی رو بهت بچشونم
باید "می" خوردنو بهت یاد بدم
پس کنارت می شینمو پا به پات می یام
جرعه به جرعه ٬ نه قورت به قورت
باید بهت یاد بدم…
.........."
این روزا ..
این آدما....
این حرفا.....
این اتفاقا.......
....
من (!)
درست شدم عین اون روزا.....

اعتراف می کنم
اشتباه کرده بودم
اعتراف می کنم
"چیزی جز " تو " نیست
کسی جز " تو " نیست
ای آنکه جز " تو " کسی نیست...."

پ.ن 1: نوشته های داخل گیومه از من نیست ، شاید این پستو یه جور دیگه ادامه دادم البته شاید ...
پ.ن 2: انگار هوای این پاییز زیادی مستانه ست ، منم این روزا زیادی مستم...
        من (!)
        درست شدم عین اون روزا...

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 12:26 توسط نگار


پاییز را هم که می دانی
انتظار خبری نیست مرا
..............

بسه دیگه
خودتو رو سنگریزه های خاطره ها نکش
مسخره س !    
مسخره س که فک کنی انقدر دور شدی ، که حالا دیگه به همه ی " اون روزا " پشت کردی...
نه عزیز !
فقط کافیه که وقتی گریت می گیره ، دوباره دستاتو به پهنای صورتت باز کنیو ، درست بذاری روی چشات ....
اون موقع ست که می بینی بازم.....
هی !!!
دستامو تو حصار دستکشام زندونی کردم ، تا " عطر دستات " نپره!...

(عکس حذف شد...)

می خواستم متنتو که تحت هیچ شرایطی و واسه هیچکی و هچ پستی خرجش نکردمو ، همراه با این "عکس" پست کنم ، ولی بازم دلم نیومد ...........   
عجیبه که دیگه شنیدن آهنگای قدمیم ، تو رو یاد من نمی یاره !

پ.ن 1: اعتراف می کنم ... من عوض شدم
           اعتراف می کنم !...
 
پ.ن ۲: متن توی این "عکس" هم جزء این پسته ، ندیده کامنت نذار ...(معذرت ٬ عکس حذف شد...)
پ.ن ۳ :دلم نمی یومد پست جدید بذارم ، تا پست آخرم که خیلی دوسش دارم ، نره تو نوشته های پیشین ٬ ولی رفت…..

واسه تو
به یاد پاییز هایی که گذشت
قبل از ساخت این وبلاگ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 12:25 توسط نگار |


اینکه نیستی
یه ذره آدمو میترسونه
...........

دارم می رسم به چیزی شبیه تو (!)
...............
همیشه حس میکنم یه زمان و یه نقطه ای تو زندگی هر آدمی هست
که باورش از یه چیزایی (؟!!) خراب می شه و فرو می ریزه 
شاید این لحظه درست اون زمانو
اینجا درست اون نقطه باشه .
............
و اون آدم شاید..........

پ.ن 1: یه چیزایی(؟!!).....
پ.ن 2: هر گاه روح از تهی بودن خویش خالی شود ،
          از خدا پر می شود
           ..........................
پ.ن3 : در رابطه با کامنتای گذاشته شده : ( پی نوشت 2 رو واسه این نوشتم که بگم منظورم از " یه چیزایی(؟!!) ..."  ، خدا و دینش و این حرفا نیست ، البته بهتون حق میدم ، چون یه ذره گنگ حرف زدم  ، واسه همینه که فعلا قسمت نظرات این پستو بستم ..... )
پ. ن 4: من هنوزم سر در وبلاگمو دوست دارم .........
         "  اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست
           او جانشین تمام نداشتنهای من است ............"

یا مجیب من لا مجیب له
یا حبیب من لا حبیب له
یا شفیق من لا شفیق له
..................

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 13:33 توسط نگار


و اما عشق!!!
...........
لحظه لحظه این آگاهی در من شکل می گیرد ،
که هر لحظه از ابدیت ،
هر واقعه ای از تجربیات ،
بذری در وجود بشر می کارد
...............
تنها چیزی که به آن یقین دارم
این است :
که خدا عشق است و عشق ٬ خدا
هر گاه روح از تهی بودن خویش خالی شود ،
از خدا پر می شود
هر گاه روح از تهی بودن خویش خالی شود ،
از خدا پر می شود
..........................

پ.ن1 :تازگیا ، تازگیا که نه ، یه سه چهار ماه که یه کتاب ، یه فیلم ، یه موسیقی ، یه شعر ، یه صدا ................ گاهی بعضی چیزا بیشتر حس می شه ، مث سنگینی درد پهلوهات که عین آرامشه ، انقدر که نمی دونی بیشتر درده یا بیشتر آرامش......(این تیکه ی آخرو پارسال یه اشاره ای بهش کردم ، بازم واقعا انتظار ندارم که درک کنید چی نوشتم ، چون این شوریدگیا ، یه جورایی مخصوص خودمه)...خیلی وقت بود می خواستم این حسو بنویسم ، ولی نوشتنش سخت بود...
پ.ن۲ :21 تیر روز جشن فارغ التحصیلی ...جاتون خالی خیلی خوش گذشت ، الان انقدر انرژی دارم که می تونم بکوب واسه ارشد بخونم ، البته الان[چشمک]
پ.ن۳ : احتمال حذف شدن پی نوشتها هست [چشمک]

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 12:52 توسط نگار


عاشقت باشم میمیرم یا عاشقت نباشم؟!

من (!)
من فقط میخوام که وقتی دلم  از دنیا و آدماش میگیره و خسته می افته یه گوشه ٬
این " صدای تو " باشه که آرومش کنه...
می شه؟؟؟!
....

پ.ن 1: دور بودن از آدمایی که یه عمری همه ی واژه های دلتو با اونا معنا می کردی گاهی وقتا لازمه ...
گاهی وقتا لازمه که خودتو پرت کنی به نقطه ای که مطمئنی توی سیاهی نامردیاش گم میشی ...
گاهی انقدر خسته ای که دلت می خواد بیفتی یه گوشه ی غریب و همه لهت کنن...
گاهی دوست داری چشماتو ببندیو برگردی به چند سال قبل ، 
می خوای تو مسیر زندگیت ندیده باشیش
نشنیده باشیش
نگاش نکرده باشی
صداش نکرده باشی
گاهی دوست داری چشاتو ببندیو برگردی به لحظه ی قبل از اون
درست به لحظه ی قبل از اون.....................

پ.ن ۲ : دستامو با احساس تو بستم ... من بــــــــــــــی نهایت با تو همدستم

                           تا جاده می ره سمت بی راهه ... گم کن منو ٬ این آخرین راهـــــــــــــه

پ.ن ۳ : پی نوشتای طولانی ای که راجع به یک کتاب ٬ ته این پست نوشته بودم حذف شد...

+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 14:7 توسط نگار |


سفید می نویسم

سرمو تکیه میدم به شیشه ی ماشین

همه جا خیسه

منم مات

تنها چیزی که چشمامو حرکت میده ، برف پاک کن ماشیناست

بالا... پایین

بالا... پایین

بوی نم بارون

بوی دود بارون خورده

پنجره رو که باز می کنم همشون یه جا میخورن توی صورتم

هوممممم من این هوا رو دوست دارم

و اینجا تهران بود

وقتی که من

امروز

بعد از ماهها ، بهشتمو دیدم

همیشه چهارشنبه ها بارون میاد

یه چی بگم ؟

اگه بخواد بارون بیاد ، رو غبار خاطرات

این منم که نمی ذارم

..............

چشمای خیس من

نگاه تب دار تو

بارون میاد

چکه چکه

...........

می پرسه چشما ش

می گم قهوه ای

.................

دستای بادو میگیرمو می رم بالا

می پرسه چشما ش

میگم سربی

مث دستا ش

مث دلش

یخ

........................

دستای بادو میگیرمو می رم بالاتر

از اون دور صدا میاد

چشام میباره

یکی به من یه چتر بده

....................

دستای بادو میگیرمو می رم خیلی بالاتر

میگه چه رنگی

میگم باورت میشه ؟ از اینجا شده یه نقطه ، انقدر که می شه ندید ش

.....................

چشمای خیس من

نگاه پر تپش تو

یه نفر دریچه ها رو میبنده

وااای چقدر خفه ست اینجا

یکی به من نفس بده...

هیس !!!

تو محکومی

که بی نفس ، نفس بکشی

نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش

د لعنتی نفس بکش

......

گفتم این کارو نکن

گفت واسه تو چه فرقی میکنه ؟

من !

یه سایه

یه رویا

یه آدم

من !

مهم نیست اگه کسی منو نمی فهمه

تو همیشه باید بخندی

هی ، اینا تکرار نیست ، به عادت خندیدن من نخند

روزای تکراری من ازیه جای دیگه شروع میشه

با یه رنگ دیگه

حتی  آسمونشم فرق داره ، رنگ زمینه

از جنس خاک ، عین خودم ، عین خودت

.............. 

مهم هم نیست

داره می کوبه

یه چی داره بدجور به دلم میکوبه

خاطره ها !!!

هی  رفیق !

کلمه ها لهم کردن ...

هی رفیق ! بهتر نگاه کن

اگه دستاش سرده که  دلیل بی تفاوتی نیست !

نقاب دلمو بردار

هه ، پشت این نقابم همه چی رنگ رنگه

"قلب تو ، چه کوچک بود و بی تحمل

و قلب من ، عجب وسعتی داشت"

ومن

انگارکه بی ا تمام ، تمام شده باشم

................

چشمای خیس من

نگاه بی ریای تو

یه نفر، تو گوشم داد می زنه

بسه دیگه ، زندگی نکن

میگم چی ؟

میگه با نوشته هات

........

می دوم

داد میزنم

و من ،

زا ده ی بهار بودم

بی همزاد......

حواست باشه

تو محکومی !

نقطه ته خط                                                                                                                                   

.

 

یه چی بگم

وقتی میرسی به این نقطه

دیگه نمی دونی ، خودتو گم کردی یا اونو.........

 

نترس! من هیچیم نیست......من فقط دارم با کلمه ها بازی میکنم ، نه زندگی..... حواست باشه!!!!

 

هنوزم داره بارون میاد

هومممممم من این هوا رو دوست دارم

و اینجا تهران بود......

و من ، نگار بودم.........

نگار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 16:27 توسط نگار


دکتر جان

عینکی که به چشمهای من میدهی

کمی بزرگتر کند این دنیا را

بشود بیشتر راه رفت .....

 

" فریاد ناصری "

 

قسمت اصلی این پست به دلایلی حذف شد...

 

به نبودنت فک میکنم

به نداشتنت......

..........

 

می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم ....  می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم .... ....  می خندم ، به اون روزی که تو چشات نگاه کردمو آروم نشدم ....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 10:59 توسط نگار |


مربوط به کامنت اول پست پایین
کپی برداری از این وبلاگ فقط با ذکر نام نویسنده و لینک بلا مانع است در غیر اینصورت در پیٍِِِِِِشگاه خدا مسئولید...
این نوشته ها مال من و  ابن وبلاگه
اگه کسی از این نوشته ها به اسم خودش استفاده میکنه خودش باید پیش خدا جوابگو باشه
زشتی و قشنگی مطالب این وبلاگم به خودم مربوط می شه...
اگه واسه کاری غیر از خوندن و نظر دادن وارد این وبلاگ میشین خواهش میکنم منو وبلاگمو نوشته هامو تنها بذارین .........
از این به بعد سعی میکنم متنای ادبیمو دیگه اصلا توی این وبلاگ ننویسم...

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نمی شه
نمی دونم شاید بهار رنگ و بوی همه چی رو عوض کرد
خوش باشین
نگار

نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست...

سالها بعد
چون دری قدیمی
بازش می کنند
زن بر دریچه خیره مانده
و مرد آرام دور می شود ...

حالا قلم مو را بردار !
موهای زن را سفید کن
گرامافون را خاموش...
و اندوه را
در قاب هایی تاریک
از تمام دیوارها بیاویز ...
در کشیدن تار عنکبوت آزادی !

در بسته می شود
و نامت را در پرانتزی می نویسم
که آن را برای همیشه خواهم بست... 

سال ها بعد
چون قبری بازش می کنند
مردی
خودکارش
دستش
دلش
در بین یک پرانتز غمگین گیر کرده است ....
حالا قلم مو را بردار !

" گروس عبدالملکیان "

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 15:16 توسط نگار


................
دخترک مرده بود
مادرش بی تابی می کرد
باباش بهت کرده بود
خواهر کوچولوش بغض............
..............
دخترک دلش سوخت
عین همیشه
اومد که زنده بشه
اما نفس نداشت
یه نفرو میخواست که با نفساش زندگی کنه
یه نفرو میخواست که با نفساش زندگی کنه
............................


پ.ن:دل من راس راسی دیوونه شده.............

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 11:49 توسط نگار |


...................

برایت می نویسم که یادت نرود
که انگار بعضی حرف ها را , هر قدر هم که تکرار کنی ,
باز در فاصله ها گم می شوند
و نمی رسند به جایی که باید.....

بنویسم که دارم عادت می کنم
به این کوه ها و جنگل ها و ابرها و خاک و هوایی که نشسته اند بین ما .....

که انگار عادت کرده ایم به نبودن آن یکی
و خودمان هم هنوز باورمان نشده است
که گهگاه دلمان
- و شاید فقط دلم -
- و شاید فقط دلت -
برای همدیگر
- و شاید فقط برای تو -
- و شاید فقط برای من -
تنگ می شود
....
و عادت , دارد , همان حرف اول تکراری شدن می شود ......
........................

                                                                                    " پدرام رضایی زاده "
                                                                                           ۱۲ /۱۰ /  ۸۷                                                                ........          

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 8:49 توسط نگار


وقتی نیستی
چشمهایم را
باز نکرده ٬ می بندم
..........

حذف شد

........................

87/۹/۷
نگــــــــــــار

پ.ن1:دوباره میگم
این نوشته ها فقط نوشته اند.......
پ.ن2:با عرض معذرت ,  ولی فقط کامنتایی که مربوط به وبلاگ و نوشته هام هست رو جواب میدم
پ.ن3:از بعضیا به خاطر لطفی که بهم دارن واقعاممنون[گل]
پ.ن4:
         همه آمدند اما
             " اما تو
                    تو از نیمه ی راه برگشتی ! "................

تصوير

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 13:40 توسط نگار |


دیدی آخر ٬
خورشید را گم کردیم
حالا باز تکرار کن ٬ که از تولد ثانیه ها نمی هراسی......
.....

..........
هنوزم میخوای بگی
هنوزم میخوای بگی که سقف دلتنگیام ٬ هرچقدرم که بلند باشه ٬ دستات بهش می رسه ؟
هنوزم میخوای بگی که فقط تو بلدی که ٬ تو غربت ترانه هام گم نشیو ٬ حتی بلدی که منم توشون پیدا کنی ؟
هنوزم میخوای بگی که پاییز آرزوهات وقتیه که من نباشم ؟
هنوزم میخوای بگی که تنهائیات ٬ رنگ تنهائیای منه و چقدر خوبه که آدم ٬ توی این دنیای رنگی ٬ با یه نفر یه رنگ باشه ؟
هنوزم میخوای بگی که همه ی اضطرابت ٬ از روزیه که ٬ منو تو لحظه هات نبینی ؟
هنوزم میخوای بگی که اون موقع چشاتو می بندیو ٬ آرزو میکنی که تو دنیا ٬ رنگ نباشه ٬
زمین نباشه ٬
هوا نباشه ٬
آسمون نباشه....؟
هنوزم میخوای بگی که آسمون ٬ واسه پرواز بادبادکای دلمون ٬ مث قبلنا وسیعه ؟
هنوزم میخوای بگی که فاصله چیز بدی نیست ؟
هنوزم میخوای بگی که گمم نکردی ؟
هنوزم میخوای بگی که دوسم داری ؟
...........
هنوزم میخوای بگی که خلاصه نشدیم ٬ تو چند تا خط....٬
تو چند تا کلمه....؟
هنوزم میخوای بگی که خاطره هامون زنده اند ؟
هنوزم میخوای بگی ؟
................

.......
هوا ابریه
اما من هیچیم نیست
فقط خستم
خیلی خسته
.......

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 17:58 توسط نگار


...
امروز که داشتم گذشته رو مرور می کردم
یادم افتاد
که یه زمانی
یه روزایی
چقدر دوست داشتم
اما الان..........
...
راستی
من یادم رفته
تو بگو
دوست داشتن چه شکلی بود؟؟؟
....................

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 16:20 توسط نگار |


یه چند هقته ای بود که میخواستم یه پست دیگه ای رو آپ کنم ، حتی ثبت موقتشم کردم ، اما پشیمون شدم ، شاید دیگه هیچوقت اون پستمو آپ نکردم ........

به زودی
خانه ای که تا ابد مال ماست
پر ازگل لاهوت می شود
ما اهل ماندن نیستیم خوب من
این را زخمهایمان شهادت میدهند !
" حسین پناهی "

سر از کار چشمات ، کسی در نیاورد

.................
نشسته ام در گوشه ای دنج
به دور دستها خیره شده ام
به دور دستهایی نه چندان دور ٬ اما غریب!!!
به ناگاه نگاهم ، روی صورتت ثابت می ماند
چقدر همه چیز عوض شده!
هم من!
هم تو!
انگار پیر شده ای...!
من هم کمی پیر...!
صدای خش دارت در اتاق میپیچد :
"خطت قشنگ بودا ٬ گفته بودم ثبتش کن..."
و من تنها به دستانم نگاهی می اندازم ٬ چقدر لرزانن ٬ وچقدر ساکت ٬ "انگار عمری است ٬ ننوشته اند...! "
دوباره نگاهم روی صورتت ساکن میماند...!
"خطهای روی پیشانیت...!"
می شمارمشان  :  ۱ ٬ ٬۲  ۳.....
"چقدر همه چیز عوض شده....!!!  انگار پیر شده ای...!!!  قلبم تیر میکشد..."
" می گی : اینو نگا کن ٬  یادگار دوران جوونی ٬ یادته ؟ "
نامه ای ست ٬ دستانت را  به سمت من دراز میکنی تا نامه را به من دهی
نگاهم از صورتت ٬ روی دستهایت می افتد ٬ دستانت......!!!....
"چقدر همه چیز عوض شده ...!!!  انگار پیر شده ای...!!!  گلویم تیر می کشد...."
نامه را می گشایم ٬ لبخندی بیرنگ ٬ بر لبان کبودم نقش میبندد...
یاد اولین دعوایمان می افتم ، یاد اولین قهر ، یاد اولین متنی که برایت نوشتم ، و یاد اولین نامه....
و یاد سرخی چشمانت ، بعد از خواندن آن......و من مات ، در رنگ سرخ چشمانت.....
به چشمهایت نگاه میکنم ٬ چند خط ممتد کوتاه ٬  در زیر پلک چشمانت ...!
چشمانت... چه بی فروغند ٬...  چشمانت....!!!............
"چقدر همه چیز عوض شده...!!! انگار پیر شده ای ...!!!نفسهایم به شماره می افتد..."
شروع می کنی به خواندن متن نامه ام ٬ از حفظ...:

دوستت که می داشتم ٬  جهان رقاصه ای میشد ٬ در پیش چشمانم ٬ می چرخیدو می چرخید و می چرخید و چه مستانه شادمانی می کرد...
دوستت که می داشتم ٬ دنیا عسلی می شد ٬ بر کام لبانم ٬ ... و من چه عمیق ، شیرینی اش را احساس می کردم ...
دوستت که می داشتم٬  خیالت ٬ همبستر رویاهای شبانه ام میشد ٬ و تمنای داشتنت٬  هم خانه ی این دل همیشه خراب و دیوانه...
دوستت که می داشتم .....
دوستت که می داشتم
دوستت که می داشتم
......
.
.
.
اما اکنون٬
 از خیالم رخت بسته ای
از تمنای نگاهم گریخته ای
از دستانم دور شده ای
بر پریشانی دلم ، مهر اما نهاده ای
اما اکنون...
.
.
.
اما اکنون ٬ دیگر دوستت نمیدارم
با آنکه ٬
دستانم پیر شده اند
بی لمس چشمانت...
...........
...

نگاهت را از چشمانم میگیری
اشکهایم بی اختیار می ریزند
" می گم:
اون موقعا ، خیلی دختر بدی بودما ،... نه؟؟؟"
.........
رویا
رویا
رویا
و باز هم رویا
.
.
با آمدنت رویایم را می شکنی
به حال بر میگردم
کنارم می نشینی ، در همان گوشه ی دنج
در دستانم نامه ای است و در نامه متنی...
مچاله اش میکنم
آینده را خط می زنم
خاطرات را خط می زنم
نامه را خط می زنم
دستانم را خط می زنم
خودم را خط می زنم
اما تو را نه.....
به صورتت نگاه میکنم
به پیشانیت
به چشمانت
و به دستانت
.........
ذهنم در گیر درگیر است
راستی یک سوال ؟
تا وقتی که پیر پیر شویم
در کنار من خواهی ماند؟؟؟
.....................

وقتی نوشتمش یه آن ترسیدم.........از پیر شدن دستات ترسیدم .............
 

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 19:40 توسط نگار |


هیس !!!
هیچی نگو
!!!

................
همه چی از اونجا شروع شد
...............
وقتی دستاش از دستات دور بود
دستاش سردشون شد
یه دست دیگه اومدو
..................
همه چی از اونجا شروع شد
......................

پ.ن: گفتم: من با تو یه فرق اساسی دارم ، گفت :چی ؟ گفتم: من واسه عشقم میجنگم ، اما اونو از کسی گدایی نمی کنم............

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 14:46 توسط نگار


قلبم ، باکره گی اش را می خواهد.....
...............
یادم که می آمد
گلویم تیر میکشید
یادم که می آمد
نفسهایم به شماره می افتاد
یادم که می آمد.......
..........
او رفت ، بی هیچ بهانه ای.....
یادم نیامد
از یادم رفت
.......
سالیانی گذشت
نمی دانم  ، شاید قرنهایی
فقط میدانم که گذشت
.........
تا اینکه ...
دیشب دوباره آمد
کنارم نشست
دستانم را در دستانش فشرد
چشمانش را به چشمانم دوخت
عاشقانه خواند
عاشقانه نگریست
عاشقانه گریست
عاشقانه نوشت
عاشقانه.........
عاشقانه زمزمه کرد :
 " دوستت دارم "
..........
اما من.....
چشمانم را کج کردم
دستانم را از دستانش کناری کشیدم
بلند شدم
و بی پروا رفتم
و آهسته زمزمه کردم :
دیر آمدی ماهکم
دیر آمدی
عشق بازی ، دیر زمانی ست تکراری شده...........
.....................


پ.ن 1 :.......
پ.ن2 :..........
پ.ن3 : جمله ی پایینو مینویسم تا یادم نره بعد از دیدن قسمت سومش چه حالی داشتم
سریال " روز حسرت  " ......دیگه کم کم داره باورم میشه که بیشتر آدما از" عشق " ، فقط لمس لحظه های عاشقونشو بلدن ، فقط همین.
................

 

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:55 توسط نگار


آهسته مجنون میشوم

و من...
روی این سنگفرش صامت زندگی
ایستاده ام...
تنها !!!
.......
بی نشانی چشمانت..........

پ.ن:روزای خوشگلیه ٬ دعا یادتون نره....

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 13:41 توسط نگار |



از اون دور صدا میا د
من دیوونه ی این صدام....

دلم میخواد برات بنویسم .....
 چند روزه ازت دورم ؟ نمیدونم ؟ چند روزه ندارمت ؟ نمی دونم؟  فقط میدونم دلم میخواد برات بنویسم ...دیگه نای درد کشیدن ندارم ، دیگه نمیذارم کسی تورو ازمن بگیره ،  دیگه هیچکی رو توخلوتمون راه نمیدم ،  میفهمی ؟ هیچکی رو... نمی دونم چم شده ؟ فقط میدونم دلم میخواد برات بنویسم... میخوام وصیت کنم ،  شاید میخوام دوباره شروع کنم ،  شاید میخوام واسه همیشه تمومش کنم ،  شاید دیگه هیچوقت نیام ، شاید دیگه همش اومدم ، نمی دونم ،  فقط میدونم " دلم میخواد برات بنویسم" .......

 و من گیج این همه تو .....
آنگاه که روح سرگردان من ، شوق پرواز کردن را می آموزد ،  دلم میخواهد " تو" در کنارم باشی ،  دلم میخواهد آن هنگام ،  برای آخرین بار، بازهم ، نفسهایت ، به نفسهایم ، جانی دوباره ببخشد ، ...دوباره من ستاره شوم و تو" ماهپاره ی" من... دوباره به دورت بچرخم و بچرخم و بچرخم و دوباره .....آهسته به احتضار برسم ،  آهسته ، ..." در کنارت "......
هی تو!!! ....
آهسته سخن بگو ،... آهسته بخوان ،...  آهسته نگاه کن ،...  آهسته بنویس ،... می فهمی؟... آهسته... بگذار قلبم ،  دوباره قرار بگیرد... بگذار دلم......
و برای لحظه ای ،  نفس در سینه حبس کن ،  دلم میخواهد در کنارت ،  آهسته بمیرم .......
و من... بازهم گیج این همه تو......

 سرم درد میکنه ،  سردمه ،  لرز کردم ، دارم نفسای آخرو میکشم ،  تنهام خیلی تنها ، ... میخوام بیام پیشت ،  عین همیشه که وقتی تنهام میام محکم می چسبم بهت ، اون موقع که فاصله ی بینمون می رسه به صفرو،  عطش من برای تو رو داشتن میرسه به بی نهایت....خیلی هواتو کردم دیوونه .....
دلم بدجوری ترسیده ،  به نفس نفس افتاده ،  وقتی اومدم پیشت اول به دلم برس  ، باشه ؟ یه ذره کنارش بشین ،  بذارحضورت بهش آرامش بده ،  بعد بغلش کنو محکم بچسبونش به دل خودت ،  بذار نفساش با نفسای دلت تنظیم شه ،  بذار خوب حست کنه ،  آخه طفلی بد جوری ترسیده ....
خودم؟
خودمم میشینم کنارت ، فقط میشینم کنارت ،  شونه به شونت  ، نه!... بغلم نکن ، نمی خوام تو بغلت جون بدم ،... فقط یه دستمو بگیرتودستت ،  فقط یه دستمو!... مواظب باش دستم از تو دستت جدا نشه! .....
بر عکس همیشه ، اینبارچشاتو به چشام ندوز،  دلم میخواد زل بزنیم به اون دوردورا... به آخر دنیا... می دونی که کجاس؟  بلدی که؟ همون جایی که گه گاهی با همدیگه میرفتیمو برمی گشتیم... چقدرهواشو کردم ... فقط زل می زنیم به اون دوردورا ،  خب ؟.....
عمیق نفس بکش! ،  دلم میخواد با هر نفسم ،  نفسای " تو" رو ببلعم ،  میخوام وجودم کامل پرشه از عطرنفسات ......
نه! ... گفتم که ، نگام نکن ،  تو که این عادت لعنتیمو میدونی ،  تا چشام به چشمات می افته اشکام دونه دونه میچکه ،  فقط بدون چشام تو حسرت خوب نگاه کردنت موند... چون هیچوقت اشکام.........چون هیچگاه اشک ،  این مزاحم معصوم همیشگی ، مجا ل این کار را به دلم نداده بود......
حواست باشه ...
 یادت نره ،   دلم میخواد دم آخر کنارم باشی  ، دلم می خواد وقتی سرم سنگین شد وخواست بیفته ،  اولین جایی که حس کرد شونه های " تو" باشه  ، بذار یه چند دقیقه قشنگ رو شونه هات آروم بگیره ،  بعد آروم آروم سنگینیشو بذار رو زمین ،  حواست باشه  ، هول نشی یدفعه خودتو کنار بکشیا ... بذار دلم این دم آخرم حس کنه یه تکیه گاه داشته ،  یه تکیه گاه محکم  ، ...بذار حس کنم...بذار یادم بیاد .... که فقط  شونه های " تو " جای امن گریه های منه ،... که فقط سردی دستام ،  توی دستای " تو" میتونه پنهون شه ،...  که فقط زمزمه ی " دوست دارمای"  " تو " دلمو میلرزونه ،... که فقط صدای نفسای " تو" منو تا اوج میبره ،... که فقط برق چشمای " تو" ........بذاریادم بیاد.... بذارهمه ی اینا یادم بیاد.....
.......
حواست باشه! ،... آروم آروم بذارش زمین... آروم آروم از کنارم بلند شو و برو... آروم آروم قدم بردار... بذارعین همیشه ،  آروم آروم ، از شوق شنیدن صدای قدمات ، به احتضار برسم .....
عادت قشنگت یادت نره ،  با هر قدم که ازم دورشدی  ، برگرد و یه نیم نگاه بهم بنداز ....
جسممو بذارو برو ....
اما دلمو...
دلمو تو همون بغل خودت محکم نگه دار ،  حتی اگه یه روزی خواستی یه دل دیگه رو همبازی دلت کنی ،  قول میدم مزاحمشون نشه ،  قول میدم یه گوشه ساکت بشینه و صداشم در نیاد ، فقط بذار کناردلت بمونه  ، نذار احساس بی تویی کنه ،  آحه تو که میدونی ؟ اون از تنهایی خیلی میترسه ،  از" بی تویی " ،  حواست بهش باشه...
 خب ؟
 حواست باشه! .........
هیس!!! ...
هیچی نگو!
نشکن!
بغض چیه؟؟؟
بچه شدی؟؟؟
ببین .... 
من میرمو
 تو بازم نفس میکشی...
من میرمو ، تو بازم نفس میکشی...............

+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 0:49 توسط نگار


حرفای آخر

من از تو یادگرفتم......
من یاد گرفتم که هر وقت دلم واسه ماه تو آسمون تنگ شد زل بزنم به تو و .....
نگات کنمو
نگات کنمو
نگات کنمو
نگات کنمو
.........

اینارو میخواستم پایین همون پست آخرم بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه مجبور شدم یه پست دیگه به پستام اضافه کنم
پ.ن:نمیدونم برداشت شما از پروازو پریدن چیه ؟(مربوط به کامنتای خصوصی) یادمه تو سریال خط شکن که تازه ام داره پخش میشه (اگه دیده باشین ٬ آخه این سریال از شبکه ی ۵ ما ٬ یعنی شبکه ی تهران پخش میشه ٬ اما نمی دونم تو شبکه های استانی شما ام پخش میشه یانه) توی یه قسمتش نزدیک به یه ربع ٬ خیلی قشنگ توصیفش کرد ٬ پریدن نه لیز خوردنه٬ نه در جا زدنه٬ نه قال گذاشتنه٬ نه رفتنه نه ..........پریدن پریدنه ٬ پرواز کردنه ٬ که کار هر کسیم نیست ٬ اونم به سمت بی نهایتی که ........ یکی خیلی قشنگ دعا میکنه
" خدایا مارو واسه خودت سوا کن .........."

پ.ن:از سهراب عزیزو مینای عزیز وحامد عزیزو بقیه دوستای عزیزمم واقعا ممنون , رفتن من ربطی به کسی یا چیزی نداره ٬اگه میرم فقط به خاطر اینکه یه کم خسته ام ٬ همین ........

پ.ن: این وبلاگو , نوشته هاشو , نویسندشو " حلال کنین"

(..........
میبینی ٬ ... وبلاگتو بستم
یادمه اولین آپم تو همین روز بود
فکرشو بکن
یکی تو روز تولدش ......
راستی تولد وبت مبارک................
..........
یکی تو گوشم زمزمه میکنه
تموم شد , به همین سادگی؟؟؟
قبل از اینکه حرفش تموم شه اشکام , دونه دونه میچکه روی صفحه ی کیبورد...
هیچوقت از آخرش خوشم نمی یومد...
آرومتر از همیشه زمزمه میکنم:
امشب , تمام حوصله ام را , در یک کلام کوچک , در "تو "خلاصه کردم
ای کاش میشد
یک بار
تنها همین یک بار
تکرار میشدی
تکرار
.........
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود
.............)

بهش میگم
میدونی چرا وقتی داری واسه آخرین بار , با عشقت خداحافظی میکنی , هیچی نمی گی و فقط نگاش میکنی ؟
چرا فقط ٬ بغض میکنی و... نمی ذاری اشکات بچکه , که نکنه اشکات ٬ این آخرین تصویرشم واست مات کنه ....؟
چرا با هر قدمی که ازش دور میشی , بازم بر میگردی و یه نیم نگاه دیگه...
خدایا فقط یه نیم نگاه دیگه ...
تا جایی که بتونی
تا جایی که بشه
تا جایی که چشات هنوز............
هیچ فک کردی ٬ چرا فقط دوست داری نگاش کنی
چرا فقط نگاش میکنی
چرا فقط نگاش میکنی
چرا فقط............
.......................
شاید فقط به خاطر اینکه اون موقع یه حس گنگ , یه احساس غریب , بدجور بهت نهیب میزنه ...
دلتو آروم میلرزونه و میگه :
اگه یه روزی
یه جایی
یه وقتی
........... دلت واسش تنگ شد چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.........................

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 13:49 توسط نگار


پست آخر (این وبلاگ دیگه آپ نمی شه....)

میدونی چرا همیشه ٬ من بدهکار تو میشم
وقتی نیستیم یه جوری ٬ با خیالت راضی میشم
چاره ای جز این ندارم ٬  آخه خون شدی تو رگهام
می میرم اگه نباشی ٬ بی تو من بدجوری تنهام

اون روزی که تک و تنها نشسته بودم روی صندلی اون پارکه یادته
ساده اومدی و آروم کنارم نشستی ٬ خیلی آروم بودی
با همون آرامش بهم گفتی : چی شده دلت گرفته؟
گفتم چیز مهمی نیست٬  همینجوری گرفته
گفتی مهم اینه که کسی اونو نشکسته باشه
مهم اینه که به خاطر عشق نگرفته باشه ٬  و الا.....
زیر چشمی یه نگاه بهت انداختم ...
گفتی دوست داری عاشق شی؟
گفتم عاشق شدن که الکی نیست ٬  شنیدی میگن شعر گفتن یه الهامه  ٬ یه اتفاقه ؟عاشق شدنم یه اتفاقه , باید اون اتفاقه بیاد سراغت
گفتی میخوای من بشم اون اتفاق زندگیت
گفتم اما من از عشق خیلی میترسم
گفتی ترسی نداره که , کافیه دستاتو بسپاری به دستای من  ٬ اون موقع دیگه نه ترسی هست ٬ نه دلهره ای
گفتم اما اگه دستات وسط راه دستامو رها کرد چی ؟
گفتی دستی که با جفتش قفل شه که دیگه هیچوقت باز نمی شه...
گفتم تکیه گاه بودن سخته ها ٬  اگه شونه هات تحملشو نداشتن چی ؟
گفتی با تو بودن محکمشون میکنه...
گفتم اگه نتونستم خوشبختت کنم ؟؟
گفتی تو کتابا نوشته که خوشبختی باید تو دل آدما باشه...
گفتم اینجوری نگو  ٬ تو که نمیدونی ٬  دل من خیلی سادسا
گفتی همین سادگیش قشنگه
گفتی عشق قشنگه ٬  باهم بودن قشنگه
گفتی عاشق شدن مثل نفس کشیدن میمونه ٬  تازه اینجا یه هم نفسم داری
گفتم اما اگه وسط راه پشتمو خالی کنی و بری  ٬ دیگه هیچوقت نفسم بالا نمی یادا
گفتی قول میدم هیچوقت تنهات نذارم
گفتم قول قول
گفتی فقط...
گفتم فقط چی ؟
گفتی فقط وقتی که بدجور دلم بشکنه ٬  یه جور که دیگه هیچوقت نتونم تکه های شکستشو جمع کنم ٬ اون موقع دیگه باید برم...
گفتم ولی دل من که این کاره نیست...
نگام کردی ٬... نگات کردم
سکوت کردی ٬ ... سکوت کردم
لبخند زدی٬ ... لبخند زدم
گفتی و گفتی و دیگه من هیچی نگفتم
شدیم دو تا عاشق
دو تا دلداده
دستای همو گرفتیمو از تو سیاهی زندگی  ٬ پریدیم تو خط چینای سفیدش
لی لی کردن رو خط چینا رو دوست داشتیم
با هم بودن آروممون میکرد
با تو بودن ٬ نبض بودنم بود
آسمون شده بود زمینو ٬ تو شده بودی آسمون بالای سرم...
دنیا شده بود سیاهو  ٬ تو شده بودی ماهپاره ی شبای زنده بودنم
شده بودی دلیل همه ی حسای خوبم
شده بودی بهونه ی بهونه های زندگیم
شده بودی...........
.............
آخخخخخخخخخخخخخخخ
چقدر سرم درد میکنه
میدونی ٬ یه چند وقتیه اخلاقم عوض شده
یه چند وقتیه که همه بهم میگن  ٬ زیادی گوشه گیر شدم ٬  زیادی میرم روی اون صندلی ٬ توی اون پارکمون می شینم ٬  زیادی زل میزنم به اون دوردورا ٬  زیادی ساکتم  ٬ زیادی بغض می کنم ٬ زیادی گریه میکنم ٬ ....آخه نمی دونن که اونا ٬  من مدتیه که  " زیادی زنده ام...."....
...............
یادته ٬ همیشه بهم میگفتی دوست داشتن مثل یه تیکه زغال میمونه ٬  میگفتی باید بذاری آروم آروم جرقه بزنه ٬  آروم آروم گرمت کنه....
همیشه بهم می گفتی اگه آدم یکی عین خودشو پیدا کنه دیگه هیچ جوره نمیتونه ازش دل بکنه ٬ میگفتی گم کردن اون ٬ مثل گم کردن خودش میمونه ٬  که شاید دیگه هیچوقت ٬  هیچکس نتونه پیداش کنه....
همیشه بهم میگفتی پریدن که کار هر کسی نیست ... می گفتی پرنده بودن آسونه ٬  اما پرواز کردن سخته ٬  همیشه میگفتی دلت میخواد با همدیگه پریدنو یاد بگیریم ٬  بال تو بال هم ٬  شونه به شونه ی هم .............. یادته
اما هیچوقت بهم نگفتی ٬ میخوای تنها تنها بپری وببری
هیچوقت نگفتی هنوز وقت پریدن من نرسیده
.........
یه چی بگم ؟؟؟
از اون روزی که رفتی ٬ همش دارم به این فک میکنم ٬ چی کار کردم که یهویی دلت شکست؟؟؟؟

 

(این پست فقط یه پسته, همین)
واسه 9 خرداد
.........................
نگار


 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 14:37 توسط نگار |


می بخشی...
می بخشی که دل من خیلی تنها بود , می بخشی که اومد کنار دل تو نشست , می بخشی که باهاش دوست شد و بهش انس گرفت , می بخشی که یهو این وسطا به دلت دل بست , آخه اون فک میکرد که همه ی دلا عین خودشن.....
.............
می بخشی که چشمای من خیلی ترسو بود , می بخشی که این بار به خودش جرات دادو بی هوا نشست کنج چشمای تو , آخه اون فک می کرد که هر پناهگاهی میتونه امن باشه ....
............
می بخشی که تنم , تو این سیاهی راه زندگی , حسابی احساس خستگی می کرد , می بخشی که سرم بی اختیار سنگینیشو گذاشت روی شونه های تو , آخه اون فک میکرد همه ی تکیه گاهها محکمن , اما هیچوقت نمی دونست که ممکنه یه تکیه گاه از تکیه گاه بودنش خسته بشه و خودشو کنار بکشه و باعث بشه اون محکم با صورت بخوره زمین.....
..........
می بخشی که دستای من از اون اولش ٬ خیلی سرد بود , می بخشی که دیگه داشت یخ میزد ,..........می بخشی که دستامو گذاشتم توی دستای تو , آخه من فک میکردم هر دستی میتونه گرمشون کنه .....
می بخشی
می بخشی
می بخشی
.......
می بخشی که من این روزا ٬ بی هوا گریه می کنم , بی هوا میخندم , بی هوا زندگی میکنم , بی هوا زنده ام
بی هوا زنده ام
بی هوا زنده ام
بی هوا زنده ام
"بی هوا "
......
می بخشی که من زیادی ساده ام ...
می بخشی
می بخشی که................................. هنوزم دوست دارم....
می بخـ..........

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 14:27 توسط نگار |


میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را     
میجویمت چنانکه لب تشنه آب را     
.................     

تازگیا٬ وقتی وبلاگمو باز میکنم
وقتی به تصویر بالای زمینه ش نگاه میکنم٬ وقتی نفس میکشم٬  یه حالی میشم
چه حالی؟
یه نگاه بهش بنداز
حالا یه نفس عمیق بکش
.........
" چقدر بوی" تو" گرفته ٬ همه ی طول این جاده"........

اگر يک روز     
تنها یک روز     
از زندگی من     
باقی مانده باشد،     
از هر کجای دنيا     
چمدان کوچکم را می‌بندم     
راه می‌افتم     
ايستگاه به ايستگاه٬     
مرز به مرز،     
پيدايت می‌کنم،     
کنارت می‌نشينم،     
روی سينه‌ات به خواب می‌روم...     
.........     

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 15:54 توسط نگار |


دیشب ٬  ندیدی که چه محشر کردم
دیشب که سکوت٬  دق مرگم میکرد
با اشک ٬ تمام کوچه را تر کردم..........

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:12 توسط نگار